درد عشق


شکوه کن دل که بگردی آرام

                              گریه کن  دل که بگردی آرام


ناله از درد فراق سر دادی


                               عشق را با هر سوگ به سامان دادی


در ره عشق شد ه ا ی خم زکمر


                                     راه خود گم بنمودی بی ثمر


کاش مهمان  دلت مال تو بود


                                         کاش عشق دلت مال تو بود


گم شدی در ره طوفان بلا ای جانا


                                        زیر باران خفا گم شده ای ای جانا


مهر افروخت چو شمعی در دلت سوزش سرد


                                        سخت آرام بگیرد نفست در پس درد


حالیا عشق به پایان ببرد عمر تو را


                                         ساقیا می بده تا نوش کنم جا ن تورا 


کویر


تو دل کویر گام بر می داشت! چشم به هر سوی می انداخت کویر بود و زیباییش !

انگار آسمان و زمین با هم عشقبازی میکردند .

کوهها نظاره گر این شکوه بودند و حالا پیرمرد ی که خارهای کویر را جدا می کرد تا تن آسمان را نخراشد.

و چه افسونی داشت این یکی شدن این عشق.

زیارت دل    داستانک

 

خواب بود یا بیدار نمی دانم ! درخلسه ای شیرین بسر می برد

داشت به سفر فکر میکرد ! به زیارت امام رضا (ع) که 2 سال بود از آن محروم شده بود!

 یک لحظه چشماش ضریح را دید!

مثل دری روبروش باز شد و خلوت و سکوت ضریح طلایی! به سمتش رفت و در چشم بر هم زدنی ناپدید شد!

وقتی دوستش از سفر برگشت گفت یک لحظه تو جمعیت دیدمت میرفتی زیارت قبول ولی بعد هر چی گشتم پیدات نکردن

و اون باور کرد که با دل به زیارت رفت و برگشت  سپس خدا رو شکر کرد به خاطر این نعمت !

 

آقا تو کجایی   داستانک

 


بالای کو ه نشسته بودن! یک روز عشق بینمشون بیداد می کرد.

اما حالا دوتایی کنار هم تو تنهایی خودشون غرق شده بودند.

خیلی دلش گرفته بود ! دلش دست نوازشی می خواست که به سرش کشیده بشه .

ولی هیچ کس نبود . تو  تنهایی یاد آقاش افتاد ! صداش کرد !

چشم بالا آورد روی کوههای اطراف را نگاه می کرد دور تا دور ! نه خبری نبود

با خودش فکر کرد ، الان آقا کجاست !

 کاش یک نظری میکرد دستی سرمون می کشید ! یادش افتاد شب جمعه است. !

الان همه کربلا جمع اند

رو به کربلا کرد سلامی داد دلش پر کشید تو حرم کنار ضریح شش گوشه .

کاش می تونست الان  اونجا باشه ! باز فکرش چرخید شب تولد امام علی بود

یاد نجف افتاد ! اشکهاش رو پاک کرد و باز تو کوه دنبال آقا گشت از ته دل صداش کرد !

یک دفعه از پای کوه  صدای پارس سگی به گوشش رسید !

سگ گله بود ! پایین کوه ایستاده و زل زده به اونها و تند تند پارس کرد !

 به حال سگ غبطه خورد و اشگ ریخت.

 

حس غریب   

 

چقدر برای دیدنش بی تابم

برای آغوش کشیدنش

برای بویئدنش

عشق چه وسعتی داره

ابتداو انتهایش گم شده در زمانه

صدایش زیباست

ترنم نوایش بارانی است

شوق دیدار کشنده است

انتظار نابودد کننده است

ای همه هیجان وصل از کجاست

کدام چشمه جوشان این چنین ذوبم می کند

کدام نواست که می سوزاندم

با چه دمی شعله ور می شوم

طاقتم تمام شده

حس کردنش نهایت آرزویم است .

پایانی برای دلتنگی هایم

چند ساعت باقی است

می بویمش عشق را

انسان و خدا (داستانک)138 کلمه

همیشه فکر می کرد خدا چرا آدمها ی بد رو آفریده .

چرا آدمهای بد تو مسیر زندگیش قرار می گیرند.

دلش می خواست سر خدا داد بکشه و ازش بپرسه چرا ؟

برای چی این آدمهای مزخرف رو آفریدی ؟

این آدمها چی دارند که آفریدی؟

و می خواست سر بنده های خدا داد بزنه و تقاص بدیها شون

رو ازشون بگیره.

تو اوج عصبانیت و دلخوری از دنیا!

یک دفعه یاد یک آیه از قرآن افتاد .

خدا بخودش بخاطر خلقت انسان تبریک گفته !

فتبارک الله احسن الخالقین!

خوب لابد این آدمها خیلی با ارزش بودن که خدا به خودش بخاطر

 خلقتشون تبریک گفته .

آروم شد!

بزار خودش به حساب مخلوقاتش برسه ،من چرا کینه اشون رو

به دوش بکشم.

 پس آفرین بر شما !

 

پهلو شکسته(داستانک)154 کلمه

در بستر افتاده بود ! درد داشت ولی نه آنقدر که بی تابش کند!

شبهای طولانی بهاررا با درد دربستر می گذراند.

صدای هیئت از همسایگی خانه اشان شنیده می شد.

مراسم عزای بانوی دو عالم!

ایام فاطمیه بود.شب آخر.شب شهادت .

صدای عزاداران بلند و بلند تر می شد!

تحمل شنیدنش کم و کم تر میشد!

وصف داغ او داغونش می کرد.

هر لحظه درد خودش رو یاد می آورد.

با خودش فکر می کرد!

 حالا فهمیدم وقتی میگن پهلو شکسته یعنی چه؟

حالا که خودم پهلوم شکسته ، تا حالا نمی فهمیدم  پهلو کجاست که می شکنه !

ولی حالا !

قسمت بود تصادف کنم تا یکی دیگه از داغهای اهل بیت رو حس کنم !

با گوشت و پوست وخون خودم!

صدای گریه اش تو خونه پر شده بود .از درد ناله می کرد و به خودش می پیچید . همه نگران دردش بودند،

 ولی او گریان داغ بود!

باران بهاری

باز باران با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر جسم و روحم

پاک می گرداند ززشتی

باز باران با ترانه

می نوازد روح هستی

عشق و مستی

گام هایم استوار است

زیر باران با ترانه

شانه بر شانه ی من

بوسه های روی گونه

در نوازشهای ساده

چشم ها رو به فردا

باز باران با ز پاکی و طراوت

رویشی بعد باران

باز باران با ترانه

باز هم عشق و مستی

باز کوشش

باز شادی

باز اندوهی رو به پایان

باز باران بهاری

باز عشقی در جوانی

کودکی را جاگذاریم

عشق را در دل نهادیم

باز بارید باران

باز آبی شد دلمان

باز بارید ابرک در بهاران

باز تابید خورشید درخشان

گاه دلتنگی فرو ریخت

عشق چون جان شیرین

گشت جاری در رگ و جان

باز باران بهاری

باز عشقی درجوانی

باز کودکی در زمستان

نوجوانی در بهاران

عشق های سر به افلاک

سازهایی سر به فریاد

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

باز جان عاشق

با سرودی

در بلوری در دلمان

بشکند از ساز دوری

باز باران

باز باران

 

دیوانگی

عشق افسونم کرده است

عشق دیوانه و حیرون کرده است

مهربانی بنای آدم است

عشق نیرویی بنهاده است

عاقلم اما دلم وامانده است

در کویر بی انتها جا مانده است

اشکهایم بریزد تند و ریز

پلکهایم بسوزد شب گریز

کاش می شد دلم را خو دهم

در غریبی بی کسی یاهو دهم

غم فشرده کرده قلبمو

عشق جامانده کرده عقلمو

 

بدون نام

سنگ مزار مرا سفید بگذارید


ریشه هایم فرو رفته اند در قبرم


لوح دلم خونین تر از آن است که


بتوان پاکش کرد


شکوه هایم گوش فلک را کر کرده است


آه ای آسمان بخراش سینه ابرها را


آه ای ابر ها ببارید بر سر برهنه ام


بگذارید خیسی باران سرم را بشورد


شایداین اوهام پاک شود


خسته ام از آنچه پیرامونم را فرا گرفته


آشفته ام از هر آنچه می بینم


غصه ای عمیق دلم را در خود تنیده


بغضی که نمی باراند چشمانم را


نمی شکند اندوه دلم را


کاش آرامش چنگ زدنی بود


دلم بی تابی می کند برای لحظه ای که برسد


ولی آن لحظه آرامش روز به روز دورتر می شود


مرهم زخم دلم خودش زخم دارد


زخم دلش دلم را زخمی تر کرده


از آدم بودنم بیزارم !


کاش میشد اسم دیگری برای خودم برگزینم!


خسته ام از آدمها !


کاش آدم و حوایی نبود


خدا خسته ام ! خدا خسته ام ! خدا خسته ام


فقط همین!!!!!!!!!!!!!!