نوازشي از نسيم رسيد

غربتي تاريك بر دل نشست

چشمان نمناكم به رد پاي نسيم ماند

دلم دلتنگ ندايي بود كه نسيم بياورد

ولي افسوس هيچ صدايي نيامد

قلبم فشرده از دوري شده

و چشمم هر روز كم سو تر از قبل مي شود

سرابي از وصال در مقابلم نقش بسته

نقشي كه به رنگ خون شده

سوزش عميق در گلو احساس مي كنم

صدايم به گوش باد نمي رسد

دلتنگيم را نسيم نمي شنود

مهرباني ماه نيز كم شده

روزگاري ماه و خورشيد مرا همراهي مي كردند

در تحمل بار دلتنگي و فراق

ولي گويي آنها نيز خسته شدند از اين همراهي

تنهايم گذاشتند و به رقص خود در آسمانها پرداختند

گردشي حول يكديگر را آغاز كردند

ومرا وادار به حسودي  به اين گردش و عشقبازي كردند

كاش ماه همنوايم مي ماند

كاش سوزش طلوع خورشيد را باز درك مي كردم

اما نه نميشود

ابرهاي پاييزي مقابله كرد با همنوايي ما

ماه و خورشيد نيز از پرده ابر استفاده كردند و به عشق خود پرداختند

و بر دلم افسوس تنهايي و دوري و فراق را دوچندان كردند

خداي من به دلم رحم كن

دلم تاب دوري و فراق را ندارد

اشكهايم سدي ساخت خورشان پشت چشمانم

و تلنگري مانده تا سيلابي شدنش

مهرباني كن بر دلم معبود

زميني ام و عشق زميني ام از من دور است

تحمل فراق هر روز سخت تر از قبل مي شود

گويا كوهي بر دوشم نشسته و مرا زير بار سنگيني اين راز له ميكند

پروردگارا تحملم را دو چندان كن

لحظه پرواز را نزديك كن

دو بال قوي براي پرواز هديه  كن

و قلبي به وسعت همه دريا هايت

مي خواهم در همه وجودم  قرق شوم

در دل دريايي ام عشق را مواج و پويا ببينم

مرداب را از من دور كن چون از سكون در عشق مي ترسم

من عشقي هميشگي را طلب دارم

نسيم بوز و صدايي به گوشم برسان

ابر ها رويايي برايم از عشق بسازيد

و اي ذهن تصويري ازدلتنگي برايم مجسم كن

فرياد دلتنگي ام بلند است ولي از دورن قلب

دلتنگم اي نسيم بر من برسان بوي معبود را

نسيم بار ديگر نوازشت را برسان