ليلي و مجنون (سرنوشت)

سرنوشت، چه غريب

سرنوشت چه فسوني

سرنوشت چه ، بخيلي

سالها گذشت و چرخش زمين و آسمون

گذر عمر رو نشون داد

ولي سرنوشت بازم بازيم داد

ليلي و مجنون هميشه افسانه بودن

ليلي  ساخت و مجنون چون مرغ عشق سوخت

آيا فكر مي كنيد سرنوشت مقصر بود

بازيگران نقش به نقش و رنگ به رنگ

ليلي و مجنون را سوزاندن در فراق هم

و حالا بازگشتي با شكست

ليلي را نابود كرد و مجنون را فراري

ذكرها به ياد ليلي افتادند

و مجنون به ياد ليلي

روزگار همچون طوفاني به هم پيچيد

و كجا مي توان در پس طوفان آرامش قبلش را ديد

همه چيز نابود شده

و فقط جنازه عشق مانده

ترس از جدايي و فغان

خاطرات نهان

رازهايي كه براي ابد در دل ماند

هيچ بهانه اي براي ياد بودش نيست

سرنوشت تو چه هستي

كه همه بازيت مي دهند

و تو بازي دهندي اي بيش نيستي

و درد ، ترس ، و پشيماني

آيا ميتوان سرنوشت را ساخت

هرگز بر ويرانه هاي يك عشق

عشقي نخواهد روييد

مگر ريشه هايش عميق باشد

تبر سرنوشت

طوفان هولناك

اثري بر ريشه ها نداشته باشند

شايد قطره هاي اشك

دستاني لرزان

ويرانه ها را كنار زند

و نوازش دستان لرزان

عشق نيمه خشكيده را بيدار كند

سرنوشت تو چه هستي

خود را نمايان كن برايم

بغض

 

سر بر آسمان گرفتم

ناله اي از ته دل كشيدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

باز به آسمان نگاه كردم

گفتم خدااااااااااااااااااااااااا

چشمانم به اشك نشست

به آسمان نگاه كردم

باز هم گفتم خدااااااااااااااااااا

به حق حق افتادم

باز به آسمان نگاه كردم

گفتم خدااااااااااااااااااااااااااا

نگاهم را فرو انداختم

سر خم كردم

به خاك افتادم

قطرات اشكم به خاك ريخت

چشم بستم باز هم سيلي ديگر

از پس زلال چشمانم

رودي روان شد

باز هم چكيد بر خاك سرد

چشم گشودم ازپس حباب چشمانم

سبزي جوانه اي را ديدم

سررا بالاتر گرفتم

جوانه از پس تشنگي خاك جوشيدن گرفته بود

اشكهايم اميدي براي رسيدن به آب برايش شده بود

جوانه بالا و بالاتر امد

خود را به سمت نور مي كشيد

رخ باز كرد و غنچه اي كه در دل داشت باز شد

اشكهايم بازجاري شد

و اينبار شور نبود

اشكهايم به شادي گل شاد شد

و شيريني خود را تراوش كرد

گل اميد در دلم همچون گل ِ بوته  ي در خاك باز شد

و اينبار باز سر به آسمان گرفتم

و خدا را با لبخند صدا زدم

ونامش را شادتر از قبل صدا زدم

و گفتم خداااااااااااااااااا دوست دارم