کودکی ام رفته به باد !

 

دست در دست پدر

کودکی تخس و ننر

بازیگوش و بلا

کودکی ام رفته به باد

دست در دست پدر

بازی ام شده در کوه نهان

کاش باز دست در دست پدر

می دویدم چون آهو

می پریدم سر کوه

دور میشدم از خانه ،در پی پروانه

ولی مادر آمد، باز هم ناله

بچه کجایی! پس چرا نمیایی

کودکی بودم من

شیطنت کار شب و روزم بود !

وای نه ! من نبودم اینطور

کودکی ام رفته به باد

عشق را نمودم پیشه

کودکی ام گم شد در بیشه

شیر ها و ببر ها ، آهویی خوش خط و خال

کابوس جدایی ها

وای هرگز من نبودم کودک ! من نکردم بازی

مردم و زنده شدم

کودکی را در پس انگاره ی عشق نهان کردم

و ریشه دواندم در آن

شادیم در پس کوچه ها گم شد

عشق بی منطق من پیدا شد

ونمود کودکی ام را بر باد

یاد آن آید به سراغم هر گاه

با خودم تکرار کنم !

کودکی ام رفته به باد

 

آینده من

اکنون که به آینده می اندیشم

در افقهای دور از دسترس کسی را در انتظار خود می بینم

کسی که در کنارش خوشبختی ، آرامش ، سر بلندی می یابم

کسی که با تمام وجود دوستش دارم

کسی که قلبش مالا مال از عشق است

در آرزوی رسیدن به آن افق دور  روز شماری میکنم

روزی که دستم را در دستان مهربانش بگیرد

و با گرمای وجودش وجودم را گرما بخشد

روزگاری که در رسیدن به آن گاهی آسان جلوه میکند و گاهی سخت

ولی تمام سختیهای راه را شنیدن صدایش محو می کند

و اراده از دست رفته ام را مجدد باز میگرداند

گاهی اوقات احساس طغیان و سرکشی تمام

وجودم را پر می کند  تا برای رسیدن به او

خود را چو پروانه ای به آب و آتش بزنم

ولی باز هم او وحرفهای قشنگش آرامم می کند

و سر کشی ام را خاموش می کند

ولی افق بسیار دور است و انتظا رکشنده است

مثل  مرغ عشقی در قفس اسیر شده  هستم

که برای رسیدن به یار آزاد شده اش

خود را به در و دیوار قفس می کوبد

شاید من هم مثل مرغ عشق از دوری او دق کنم

که همانا از انتظار شیرین تر است

و روحم آزاد  خواهد شد و جسم خاکی

بر جای می ماند و روحم به سویش پرواز خواهد کرد

و در کنارش ماوا میگیرد

گاهی اوقات رسیدن به او برایم  کابوس می شود

و گاه آرزو و گاه راحتر از خوردن لیوانی آب

کاش این همه حجب و حیا و خجالت در من نبود

ومیتوانستم این پرده ها را بدرم و حرف دلم را

فریاد بزنم تا به گوش همه برسد  و مرا رها کنند

و از قفس آزادم کنند

 

 

عشق ماندگار

 

شیرین ترین نغمه برای من

امروز بعد از اینکه صدایت رو شنیدم دلم برایت تنگ شد و احساس کردم که برا ی ساعتی به تو نیازمندم ، دوست دارم ساعتی در کنارم بودی و با هم راحت صحبت میکردیم و آنقدر به هم نگاه میکردیم که در عمق افکار همیدیگر غرق می شدیم و می توانستیم به این طریق احساسات واقعی یکدیگر را بفهمیم و شاید به این طریق می شد  که تو بفهمی که چقدر برایم عزیزی و رو ح تو با روح من قرین شده و من حاضر نیستم  که کوچکترین آزاری به تو برسد و تو را همچون جان شیرین می پرستم و صدایت را که برایم شیرین ترین نغمه است ستایش میکنم و شبانه روز تو را پرستش می کنم و قبله من تو هستی!

امشب نوشته هایم را در گوش ماه خواهم خواند تا ماه با پرتو نورانی اش آن را به تو برساند ،  امشب راز دلم را برای تک تک ستارگان اسمان خواهم گفت تا تو با نگاه کردن به آنها به  راز دلم پی ببری و غم دل را به گوش نسیم می سپارم تا از تو دور کند و اجازه ندهد غم دل من در وجود تو رخنه کند .

عشق کودکی

در سفر عشق

در فراسوی یادها

در آغاز مهر

در آغاز صمیمیت

چشمم به دیدگان تو افتاد و سیاهی چشمانت

و کمان ابروانت

مرا همچون نیروی مغناتیسی به خود جذب کرد

ربایشی که راندنش محال شد

و زندگی ام در برابر میدان مغناطیسی اش

تاب نیاورد

و سر انجام

و سر انجام

و سر انجام

سفر عشق آغاز شد

دلم به مهمانی دلت آمد

چشمانم همیشه به دنبال چشمانت گشت

نفسم هم نفس تو شد

و عشق با تمام اجزایش وارد قلب زنده من شد و قلب من زنده تر شد

زنده تر از همیشه

زنده از عشق تو

زنده از محبت تو

و زنده از دلدادگی به تو

وامیدوارم این زنده بودن ادامه داشته باشد

و دل و قلب تو نیز همراه و همگام دل و قلب من شده باشد

تقدیم به همسفر عشقم ...