دردها می سوزند

یادها می میرند

اشکها سرریزند

مرهمی بر درد

یاد ایامی بی درد

یاد روزگار خوش پاییز

رنگهای شگفت زده از شادی

روزگار پر شکنجه گشته

سروها  سر شکسته گشته

مهر بوی غم می دهد اینک

خاطرات را گردباد برده

مرهم درد ها را گرگ خورده

نا امیدی شکفت در سکوت

فریاد ها دگر نمی رسند به گوش

یادها نمی آیند به یاد

ای بسا مهربانی را هم

گردبادی دگر با خود برد

روزگار پریشانی اینک

رو به سوی زمستان است

یخ و سرما در دل

جای گرمای خورشید است

دردها هم خاموش

سوزشی پر از اندوه

مرهمی بر باد رفته

چون فراموش کرده ای دیروز

زحمت سال و ماه مدید

رفت بر باد شدید

مرهم قلب زخم خورده

خاطرات  نوشته بر یاد است

خاطراتی که شکست در باد

کاغذی که بسوخت در آتش

مرهم دردهایم اینک

رفته بر باد چون کودک