بالای کو ه نشسته بودن! یک روز عشق بینمشون بیداد می کرد.

اما حالا دوتایی کنار هم تو تنهایی خودشون غرق شده بودند.

خیلی دلش گرفته بود ! دلش دست نوازشی می خواست که به سرش کشیده بشه .

ولی هیچ کس نبود . تو  تنهایی یاد آقاش افتاد ! صداش کرد !

چشم بالا آورد روی کوههای اطراف را نگاه می کرد دور تا دور ! نه خبری نبود

با خودش فکر کرد ، الان آقا کجاست !

 کاش یک نظری میکرد دستی سرمون می کشید ! یادش افتاد شب جمعه است. !

الان همه کربلا جمع اند

رو به کربلا کرد سلامی داد دلش پر کشید تو حرم کنار ضریح شش گوشه .

کاش می تونست الان  اونجا باشه ! باز فکرش چرخید شب تولد امام علی بود

یاد نجف افتاد ! اشکهاش رو پاک کرد و باز تو کوه دنبال آقا گشت از ته دل صداش کرد !

یک دفعه از پای کوه  صدای پارس سگی به گوشش رسید !

سگ گله بود ! پایین کوه ایستاده و زل زده به اونها و تند تند پارس کرد !

 به حال سگ غبطه خورد و اشگ ریخت.