سنگ مزار مرا سفید بگذارید


ریشه هایم فرو رفته اند در قبرم


لوح دلم خونین تر از آن است که


بتوان پاکش کرد


شکوه هایم گوش فلک را کر کرده است


آه ای آسمان بخراش سینه ابرها را


آه ای ابر ها ببارید بر سر برهنه ام


بگذارید خیسی باران سرم را بشورد


شایداین اوهام پاک شود


خسته ام از آنچه پیرامونم را فرا گرفته


آشفته ام از هر آنچه می بینم


غصه ای عمیق دلم را در خود تنیده


بغضی که نمی باراند چشمانم را


نمی شکند اندوه دلم را


کاش آرامش چنگ زدنی بود


دلم بی تابی می کند برای لحظه ای که برسد


ولی آن لحظه آرامش روز به روز دورتر می شود


مرهم زخم دلم خودش زخم دارد


زخم دلش دلم را زخمی تر کرده


از آدم بودنم بیزارم !


کاش میشد اسم دیگری برای خودم برگزینم!


خسته ام از آدمها !


کاش آدم و حوایی نبود


خدا خسته ام ! خدا خسته ام ! خدا خسته ام


فقط همین!!!!!!!!!!!!!!