در بستر افتاده بود ! درد داشت ولی نه آنقدر که بی تابش کند!

شبهای طولانی بهاررا با درد دربستر می گذراند.

صدای هیئت از همسایگی خانه اشان شنیده می شد.

مراسم عزای بانوی دو عالم!

ایام فاطمیه بود.شب آخر.شب شهادت .

صدای عزاداران بلند و بلند تر می شد!

تحمل شنیدنش کم و کم تر میشد!

وصف داغ او داغونش می کرد.

هر لحظه درد خودش رو یاد می آورد.

با خودش فکر می کرد!

 حالا فهمیدم وقتی میگن پهلو شکسته یعنی چه؟

حالا که خودم پهلوم شکسته ، تا حالا نمی فهمیدم  پهلو کجاست که می شکنه !

ولی حالا !

قسمت بود تصادف کنم تا یکی دیگه از داغهای اهل بیت رو حس کنم !

با گوشت و پوست وخون خودم!

صدای گریه اش تو خونه پر شده بود .از درد ناله می کرد و به خودش می پیچید . همه نگران دردش بودند،

 ولی او گریان داغ بود!