ترنمش رو ديدم و شنيدم

يادش هميشه در يادم باقي است

گل وجودم از گل وجودش جون ميگرفت

و حالا بي وجودش خشكيده ام

پژمرده اي بيش نيستم

خالي از هر صدايي

پوچ و پر سكوت

ندايي در درونم نمي شنوم

وقتي درونم بود ندانستم

و حالا كه نيست خلع را حس ميكنم

واژه اي بزرگ بود  حسي غريب

و حالا نبودش مرا دچار گمراهي كرده

شمع وجودم خاموش است

چراغي براي راهم نيست

و گمشده اي هستم در بيابان دنبا

معجزه اي لازم است تا بيابمش

راه پر از سنگلاخ است

گوشه گوشه ي وجودم خاليست

تنها حسي در من نمانده

و هدايت گر اشعارم بي رمق شده

وحالا با شعري پوچ آمده ام

براي بدست آوردنش

براي داشتنش

براي حس قشنگش

به معجزه عشق نياز دارم

ولي آيا حقي ازاين معجزه برايم تكرار مي شود

آيا سهمي از عشق در دنيا برايم مانده

شايد كه عشق حقم نبود

و من بيهوده تلاش ميكردم

معجزه عشق چيز غريبي است

لياقت داشتنش نياز به دلي آسماني دارد

و دل من در زمين ماند

پس معجزه عشق تكرار نخواهد شد