خواب بود یا بیدار نمی دانم ! درخلسه ای شیرین بسر می برد

داشت به سفر فکر میکرد ! به زیارت امام رضا (ع) که 2 سال بود از آن محروم شده بود!

 یک لحظه چشماش ضریح را دید!

مثل دری روبروش باز شد و خلوت و سکوت ضریح طلایی! به سمتش رفت و در چشم بر هم زدنی ناپدید شد!

وقتی دوستش از سفر برگشت گفت یک لحظه تو جمعیت دیدمت میرفتی زیارت قبول ولی بعد هر چی گشتم پیدات نکردن

و اون باور کرد که با دل به زیارت رفت و برگشت  سپس خدا رو شکر کرد به خاطر این نعمت !