سر بر آسمان گرفتم

ناله اي از ته دل كشيدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

باز به آسمان نگاه كردم

گفتم خدااااااااااااااااااااااااا

چشمانم به اشك نشست

به آسمان نگاه كردم

باز هم گفتم خدااااااااااااااااااا

به حق حق افتادم

باز به آسمان نگاه كردم

گفتم خدااااااااااااااااااااااااااا

نگاهم را فرو انداختم

سر خم كردم

به خاك افتادم

قطرات اشكم به خاك ريخت

چشم بستم باز هم سيلي ديگر

از پس زلال چشمانم

رودي روان شد

باز هم چكيد بر خاك سرد

چشم گشودم ازپس حباب چشمانم

سبزي جوانه اي را ديدم

سررا بالاتر گرفتم

جوانه از پس تشنگي خاك جوشيدن گرفته بود

اشكهايم اميدي براي رسيدن به آب برايش شده بود

جوانه بالا و بالاتر امد

خود را به سمت نور مي كشيد

رخ باز كرد و غنچه اي كه در دل داشت باز شد

اشكهايم بازجاري شد

و اينبار شور نبود

اشكهايم به شادي گل شاد شد

و شيريني خود را تراوش كرد

گل اميد در دلم همچون گل ِ بوته  ي در خاك باز شد

و اينبار باز سر به آسمان گرفتم

و خدا را با لبخند صدا زدم

ونامش را شادتر از قبل صدا زدم

و گفتم خداااااااااااااااااا دوست دارم