غم آشنای همیشه با من

تنهایی سایه ای پر ترس

و بیداری خوابی پر کابوس

و سایه هایی پر از ترس

و سرمایی  از درون قلب ترسانم

و ترسی پر از سرما در قلبم

و شبهایم ترسناک تر از روزم

دلم  ، غمیگین تر از غم

و غمم دلگیر تر از هر غروب

و باز پاییز می رسد

در پی تابستان تنهایی ام

و زلال اشک غم دار تر از هر غمی

و سایه هایی که از بین هر نور دیده می شود

و ترس از سایه های ترسناک نور

سیاهی – کبودی ظلمات روز در شب

و کابوسهایی ترسناک تر از سایه ها

و راهی بدون نور بدون سایه

و من گم شده ای در پس ابرها

و بارانی که خشکیده در دل ابرها

و ترس از ریختن و شکستن

و ترس از جاری نشدن جویبار

و غم آمیخته با خون

و خون دلی از ترس سایه های ترس

و ترسی از پس هر شب و تاریکی هر روز

و سایه های ترس در پی ترس ام !