نامهربون
درد و دلهای من از مهربونی ها و نامهربونی ها !!!!!!!
جمعه ششم اسفند 1389
حسرت ديدار ...  

در گذر تابش خورشيد و ماه

در پس تكرار عبور بهار

حسرت ديدار پديدار ماند

شاخ و بر هر گل و گلبوته اي

ماند به تكرار زمان و قرار

حسرت ديدار بماند بي قرار

افسانه شده ديدن روي ماه تو

غم به دلم مانده ز تكرار تو

حسرت ديدار بماند بي قرار

جاي تو ماند هميشه در دلم

كاش كه تكرار شود اين قرار

بگذرد اين حسرت ديدار تو

در پس هرلجظه كه تكرار شد

بي غرض و با غرض از روي تو

حسرت ديدار بماند در قرار

كاش كه همراه دلم مي شدي

در پي حسرت تو امان مي دهی

كاش قرارم به تو ثابت شود

حسرت ديدار به تو كم شود

در دل آزرده من گاه گاه

ياد تو پيدا و نمايان شود

همدم روز وشب من تويي

در پس پنهان و نهانم تويي

كاش كه مهمان دلم مي شدي

غمكده دل را تو آذين كني

در گذر فصل و زمان و مكان

در گذر عمر هدر رفت ما

كاش فقط ياد تو همره شود

دل به دل تو هم آغوش شود

سر به سر ياد تو اينك كنم

دل به دل تو هم چون كنم

دام بلا پهن شده در جهان

كاش بلا گردان تو می شدم

اي همه اميد و همه آرزو

كاش غمم را با تو تمنا كنم

 

شنبه شانزدهم بهمن 1389
خدا يم را گم كرده ام ...  
 صبح با صداي شكر

شب با نداي شكر

هر دم به ياد شكر

و لحظه لحظه هايم

 بي توان از شكر

گم شده راه ام

راهي كه نوري نداشت

غمناك گم شدنم مانده ام

گم گشته و حيران

در پس غمي خاموش در گلو

روزگار هر روز انتقامي

سخت از روحم مي گیرد

روحي كه به گناه آلودم

روحي كه آرامش نداشت

دنيا ام سياه تر از آن است كه ببينم

و آن روز خورشيد را ديدم

درك نكردم و جودش را

غم غروبش براي عمري بر دلم ماند

صداي افولش كرم كرد

ولي قلبم نورش را نديد

گم شدم در پس غروبش

تاريكي همه وجودم را گرفت

و نابود شدم و در خود شكستم

كاش دستاني گشاده داشتم

كاش مهرباني بودم در بيابان

راه را بايد با نور  او ديد

ولي من او را گم كردم

حيران و سرگشته در اين وادي ماندم

هيچ فرياد رسي نيست

آزمونم سخت بود

و من وامانده و جامانده در راه

گم گشته و حيران مي سوزم

 

پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389
عشق پرواز ...  

آسمونم آبي

دل من آفتابي

شوق پرواز دارم

هجرت و دوري دارم

غم غربت تو دلمه

بي تابي تو قدم هاي منه

شانه هام شدن بال

اوج گرفتن براي پرواز و فرار

اما نه

بازم پاهام بسته شدن

قفل و زنجير دلم كنده شدن

ايندفعه پاهام رو بستن با يي زنجير بلند

هر چي من اوج بگيرم

بازم اون ميكشم روي زمين

عشق پرواز برام خاطره شد

روي كوه نشستن و سر به آسمون ساييدن آرزو شد

خدايا تا كجا زنجير به پاهام بسته است

تا كي در آرزوي پر كشيدن باقيم

عشق پرواز ، عشق هر پرنده است

اون پرنده كه رها از بند دنيايه

شونه هام بازم افتادن  روي زمين

بالهاي اوج گرفتم باز خاكي

حالا منم و حسرت پرواز عميق

منم و عشق پر كشيدن به آسمون ، به كهكشون

به سوختن تو خورشيد سوزان خزون

من موندم و عشق پروازو حسرت اون

خدا جون عشقم و به من برسون

 

یکشنبه شانزدهم اسفند 1388
انصاف ...  

كاش دلهاي منصف داشتيم

كاش بي انصافي را پيشه زندگيهامان نمي كرديم

كاش خدا را با بي انصافي از خود دور نمي كرديم

شكر داه هاي او نهايت انصاف ماست

ولي ما هميشه شكر گذار نيستيم

ما هميشه منصف نيستيم

ما هميشه ناراضي هستيم

هميشه بيتاب لحظه بعد

همه تلخ و ترش

هميشه كج خلق وبي انصاف

خدا با ماست

خدا ما را با رئوفتش تحمل ميكنم

نه خدا به ماعشق مي ورزد

خدا ما را بي نهايت دوست دارد

حتي با تمام بي انصافي ها

ما خدا را متهم مي كنيم به بي توجهي

و غافليم كه خود بي توجهي را پرورده ايم

ساعتهاي عمر را با بي انصافي هدر مي دهيم

و در نهايت راه خدا را متهم به كم بودن عمر مي كنيم

ثانيه ها را به دقيقه ها و دقيقه ها را به ساعتها مي رسانيم

و با بي انصافي سرعت زمان را متهم مي كنيم

در پيچ و خم زندگي گم مي شويم و فراموشش ميكنيم

وبا بي انصافي او را متهم به فراموشي مي كنيم

خدا يا بي انصافي هايمان را بر ما ببخش

و انصافت را در حقمان به نهايت برسان

مهرت و عشقت را منصفانه بينمان تقسيم كن

و دوستمان داشته باش و شمعي را برايمان روشن نگه دار

راهي كه در انتهايش شمع انصافت بدرخشد

راهي كه ما را در مسير انصاف قرار دهد

و تو را برايمان حفظ كند

معبود بار عبادتمان را منصفانه پر كن

و با انصافت منصف بودن را به ما بياموز

و اي انسانها منصفانه شكر لحظه ها را كنيد

كه خدا انصاف را در حق ما تمام خواهد كرد

و صحنه عدالتش را به اجرايي نشانمان خواهد داد

بغض ها را فرو دهيد و منصفانه در راهش گام برداريد

و عدالت را به انصاف در زمينش گسترش دهيد

كه او بزرگ و متعال است

وخدايا دلداگي ما را بپذير حتي اگر بي انصاف بوديم

یکشنبه شانزدهم اسفند 1388
اي آب مرا پذيرا باش ...  

مرا درياب عشق خاموشم

مرا درياب ستاره رنگي آسمانم

نقره فام و ستاره گون شده اي برايم

مي درخشي در قلبم وآسمان

اندوهم با تو پايان مي يابد 

و من نمي دانم چگونه تحمل كنم بي مهري ستاره قلبم را

بتاب بر من عشق خاموشم

برمن ببار عشق رويايي من

ستاره هايم خاموش شده

و تو تك ستاره اي شدي در پهناي آسمان دلم

كاش ابر اندوهم مي باريد

كاش ابر آسمانم دلتنگي اش تمام ميشد

كاش تك ستاره ام باز مي خنديد

و كاش گرماي عشق مرا مي سوزاند و خاكستر مي كرد

صدايم به هيچ نمي رسد

خدايم فقط ناله هايم را نظاره ميكند

و من شرمگينم از اين همه ناله كه نثارش ميكنم

دستم خالي مانده از هر تصميمي

اراده ام سست شده

روزگارم سيه فام شده

و لبخندم به اشك مزين شده

شايد خون ببارد ابرها ي تيره دلم

شايد خون بشورد اينهمه شور بختي را

و شايد مرگ پاياني باشد براي همه اين آزارها

عشق اسطوره اي من

رويا تمام مي شود اگه تو بخواهي

اراده كني

صداي آزار دهنده ام را نخواهي شنيد

رها مي شوي

پروازم را خواهي ديد

قفس را ترك مي كنم

تا تو آزاد شوي

بالهايم را باز خواهم كرد

درب قفس را خواهم شكست

آزادت مي كنم

از دست جنون خويش

و تو را رها در آسمان خدا پرواز خواهم داد

و خودم را پيش كشت خواهم كرد

مرگ را به آغوش ميكشم

اما نه در خاك

كه در آب

و من از جنس آبم

و به آب خواهم پيوست

خوراك ماهيان خواهم شد

جزء جزء وجودم را نثار آب خواهم كرد

پاكيش را مي ستايم

تا مرا نيز پاك گرداند

اي آب مرا پذيرا باش

همچون زمين خاكي مرا پس نزن

عشق را مهرت را خروشت را نيازمند

و اي عشق هر زمان آب را ديدي مرا ياد كن

به لبخند كه بر اب مي زني

كه من شيفته لبخندت هستم

كه من مي پرستم زلال چشمانت را كه بر آب مي نگري

و من آبم

آبي كه در جسم خاكي محبوس شده ام

من رها مي شوم در آب

مرا بپذير اي خروش بي پايان

اي آب

جمعه چهاردهم اسفند 1388
دفتر عشق ...  

ياد روزگار عاشقي بخير

دفتر مشق عشق بخير

روز دلداگي و عشق

روز مهرباني و عشق

دفتر عشق بسته شد

اما  عشق چي؟

مظهر و ريشه عشق چي

كجا ميشه گفت عشق نيست

مرد

فنا شد

آخه مگه ميشه عشق رو كشت

عميق ترين ريشه ها تو قلب آدمهاست

ريشه ها در كنار هم عشق بزرگ رو مي آفرينند

كاش به عشقهامون وفادار مي مونديم

كاش ريشه ها رو حفظ ميكرديم

كاش عشق را گرامي مي داشتيم

تا مجبور نشيم براي دفتر عشقمون فاتحه بخونيم

كوها و دشتها همه شاهد عشقهاي بزرگي بودند

فرهاد كوه را فتح كرد

مجنون سر به بيابان گذاشت

و محمد به غار پناه برد

و همه با قدمهايي به سمت عشق رفتند

و كدام عشق برتر است

عشق او كه الهي بود

يا عشق ما كه زميني است

او با عشقش به معراج رفت

و ما با عاشق به نا كجا آباد

عشق او را پر بار كرد

و عشق ما را بي برگ و بار

و كجا ميتوان عشق را جستجو كرد

جز در قلب

قلبي كه به عشق او مي تپد

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور

شرط آن باشد كه ماني عاشقش

جز دل خود را نبر جايي به كار

جز به عشق اون نباشي ماندگار

حالا كوه و دشت و چاه و غار

كدام راه به عشق او منتهي مي شود

جز فريادي در سينه خفته

و اشكي در ديده مانده

عشق زميني بتاب تا عشق آسماني را ببينم

عشق زميني بمان تا ريشه ات پيوندي عظيم سازد

عشق آسماني ام بدرخش تا عشق زميني ام نور گيرد

و كوير خفته باز نفس بگيرد

از خشكي و تابش خورشيد سوزان

اي عشق زميني ، اي عشق آسماني ، بمان

به شكوه هردو نيازمندم

به گرماي هر دو

به تكامل هر دو

بمان اي عشق ، بمان

چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388
هديه عشق ...  

 

زمان گذشت

سال گذشت

عشق گذشت

ولي روزش باقي است

دلدادگي هايمان در دلمان دفن شدند

صدايي از حنجره ها خارج نمي شود

مهرباني ها خاموش شده

ولي باز طراوتي ديگر با روز عشق هويدا شد

ولي افسوس  كه عشق نيست

مهرباني نيست

همه در دلها مدفون ماندند

و هيچ صدايي از ما به گوش نرسيد

گلهاي سرخ در دستمان ماند

كسي نيست تا گلهاي سرخ را با دستاني گرم بگيرد

يخ وجودمان را پر كرده

قلبها به تنهايي خو كردند

و هديه عشق بي صاحب ماند

سالها از پي هم گذشت

هر سال روزي از خود را به عشق بخشيد

ولي ما آدمهاي حاضر نشديم قطره اي از عشق را در ك كنيم

عشق را ما لجن مال كرديم

عشق را نابود كرديم

گلهاي سرخ دستمان زير پاي خودمان له شد

و هديه عشق بي صاحب ماند

زيباترين قلبها خالي هستند

تار تنهايي دورمان تنيده شد

هيچ كس قلبش را پيش كش نمي كند

قلبم را پيش كش  كردم

ولي همچون گلهاي دستم زير پايشان له كردند

قلبم خشك شد و تركيد

همچون تركهاي كوير

بي آب و بي گل

بي يار و بي ياور

مردن براي اين قلب سزاوارتر است

دنيا بدون عشق سياه و كثيف است

دوستي و محبت بي ثمر مي شود

و باز هديه عشق بي صاحب مي ماند

نشانه هاي الهي گم مي شوند

و خداي عشق خشمگين

خشمگين تر از هر غضبي

عشق ميوه مهرباني هاي خدا ست

ما همه را از ياد برديم

هر كس به خودش انديشيد

و عشق را درقلبش له كرد

نابود كرد

سياه كرد

و لجن مال كرد

حالا ديگر عشق به تاريخ پيوسته

عشق مرده

و روز عشق خالي از هر محبتي است

و هديه عشق ديگر صاحبي نخواهد داشت

خداوندا!!

زندگي بي عشق را نمي خواهم

جانم را بگير تا قلب پاك بماند

لجن مال شدن هديه تو را دوست ندارم

بي عشق نفس كشيدن بي ثمرتر از هر بي ثمري است

مهرباني ، عشق ، دوستي

خداي من همه چيز تاريك است

جز اميد به تو

و تو صاحب تمام هديه هاي عشقي

و روز عشق را با تو

و هديه عشق را به تو پيش كش مي كنم

و جز تو عشقي را نمي بينم

تو لايق بالاترين عشقهايي

معبود من روز عشق مبارك

 

جمعه بیستم شهریور 1388
احيا ...  


رمضان آمد و هجران بسر آمد
گاهي بدلم موسم ديدار بر آمد 
اندوه گراني است بدل گر برود آن 
شايد برسد عمر كه سال دگر آيد 
محرم شد اين ماه معزم به دل و جان 
جايي كه كنون موسم انس و طرب آمد 
هر دم به نفس نقش عبادت بزنيم 
هر سو نگري مهر خدا بر دل و برجان
در وادي محنت ؛ غم هجران كه سبك شد 
در عمر دراز كوتاهي راه نشان شد 
اي كاش كه هر روز بسان مه نو بود 
اي  کاش دلمان همگي رو به خدا بود 
آشفته شويم وقت تمامش زدل و جان
آهي بكشيم از بهر فرصت رفته از جان
گاه محبت به دل و جان بگشته
باز هم در جهنم باز گشته
اي كاش كه مهماني او بود مداوم
اي كاش كه بندگي ما بود مداوم
سالي كه گذشت در پس ايام 
بار دگر آرد ماه خدا را به سرانجام
دل در طرب شادي افطار و سحر ماند 
در گريه ايام و شب نيمه پنهان 
در توبه و استغفار شب وحي 
در هر دم احيا و عنابه در پرتو قرآن 
پاك گرديم ز توبه با دلي پاك 
در پيش گه خالق يكتا الله 
سالي دگر اينك بنوشتند 
تقدير شب و روز شود حاصل اين راه 
اي كاش در بندگي و پاكي يگانه باشيم 
رخسار سفيد و دلي پاك داشته باشيم 

سه شنبه دهم شهریور 1388
سرنوشت ...  

هزار جور آدم

هزار مدل سرنوشت

اكنوني براي آغاز و زماني براي پايان

راهي پر پيچ و خم وپاياني تاريك در قبر خاكي

كوله باري پر از حسرت و نادم از شرنوشت نوشته شده

روزگار نافرجام است

زمانه سخت و جانكاه است

مهرباني نیست

همدلي به كلمه اي بدل شده

فتوت و جوانمردي افسانه قصه ها ست

و سرنوشت ترسناك ترين واژه ممكن

كاش آدميت را فرا مي گرفتيم

كاش سرنوشتي به شفافيت ستارگان آسمان داشتيم

قفس جسم را توان تحمل نيست

دلتنگي و تنهايي از خصلت زمينها ست

و من دلتنگم و تنها

و سرنوشت برايم چنين خواسته

سرنوشت؟ آيا اين واژه را چه كسي آفريد

دنيا با همه زيبايش ، آسمان با همه كهكشانش

و دلتنگي با همه سختي اش همگي در ادامه راه مايند

راه سخت و دشوار پر از نا ملايمات است

دلتنگم ! چرا؟ براي چي؟

شايد خسته ام – نگرانم – بي تابم

اين كلمات منفي را در سرنوشت آفريدند

سرانجام اين راه چيست؟

سختي دنيا بهايش چيست؟

عذاب آخرت چگونه است

ما چي هستيم ؟ چي شد ؟ چي ميشه ؟

سرنوشت باز هم پر از سوال است

سرنوشت پر از ابهام .

چه كسي راست مي گويد ؟ چه كسي دروغ مي گويد ؟

ابهامات در چيست؟

ظلم چه شكلي هست ؟

كي بهتره كي درست تره؟

نميه گمشده يعني چه؟

انسان كامل يعني چه؟

پس كي ميريم ؟ چي شد آمديم

كي تغيير داد ؟ كي درست كرد ؟

راه چيه چاه چيه ؟

همه چي مبهم شده برام ؟

سرنوشت ترسناكه ...................

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
انتظار نو ر ...  

ستارگان نورانی

ماه نیمه ماه درخشان

خورشید نورانی

همه انتظار نور را دارند

نور او که پرتو اش گرمی دلهاست

نوری که عدالت گستر قلبها ست

نوری از مهر و صفا

یقین به نور و آمدنش

عشق به وجودش و ماندنش

انتظار نور و آمدنش

کهکشانها و زمین

دریا ها و کوهها

همه تعظیم کنند در مقابل نورش

ماهی پر از رحمت و نور

و نوری پر از رحمت در ماه

جمعه ای نورانی به سبب نورش

احیا ای  بخاطر رحمتش

و شادی بخاطر مولودش

و مولودی مبارک از نو ر

ستار ه ها و ماه و خورشید خاموش اند

نورش قلبها را روشن کرده

نورهای دیگر را خاموش کرده

ای کاش دیدگان به نورش روشن می شد

ای کاش عطرش به مشام می رسید

ای کاش مهرش به واقع در دلها بود

انتظار نور ، انتظار او یی که خواهد آمد

انتظار همه پاکیها ، سر منشا ء همه خوبیها ، عشقها

انتظار نو ر ، انتظاری نورانی

انتظار با امید به آمدنش  ، سراسر صفا  و نورانیت

گامهایش دلها را بلرزه در آورده

صدای قدمها یش به گوش دل می رسد

گوش دل باز کنید به شنیدن صدایش

نفس را به عمق جان بکشید تا عطرش را ببویید

روز و شب مولودش عطر آگین است

صلواتها بر نورانیتش فرستاده می شود

عطر صلوات بر او دلها را می لرزاند

اشکها روان است ، در انتظار نور

قلبها گنجشک وار می زند تا او بیاید

غم تنهایی و نبودنش در دلها ست

و مهر سکوت بر لب از این فراق

همه انتظار را در خود فرو داده اند

همه چشم به راهی سبز مانده اند

راهی که نور را از پس جاده اش ببیند

و روزی  که آن نور آید

روزی که آن عطر را بشنوند

روزی که قلبها را فرش راهش کنند

کاش آمدن را در جمعه مقدر می کردی

کاش انتظار نو ر به وصل  نور می رسید

کاش دلها عشق  نور را حس می کردند

او خواهد آمد و چشم سر به دیدگانش  روشن می شد

چشم دل را باز نگه دار تا بیاید به دیدار

عشق او را دردل ارج ده تا انتظار سر آید

نور آمده ، انتظار نور ، مولود نور

انتظار رحمت اللعالمین  ، مهدی موعود

 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
یک حس قشنگ ...  

 

امروز ؛ روزی به بلندای مهر

دیروز ؛ روزی به کوتاهی شب

فردا ؛ روزی به امید آینده

و احساسی در پس امروز و دیروز و فردا

و یک حس قشنگ اکنون

دل؛ از سرخوشی بلند می تپد

چرا؟ سرخوشی از چیست ؟

از صدایش ؛ حسش ؛ بودنش

از نورش ؛ گرمایش   و سبزیش

از همیشه با تو بودنش

از سرخی گونه اش

از آبی رویایش

از سبزی چشمانش

از نگین درخشانش

از احساس قشنگ داشتنش

اما چرا این حس قشنگ اینک با توست؟

اوخودش را ؛ حمایتش را

وجودش را ؛ همراهیش را

و همه هر آنچه داری را به تو نشان داد

اری او این حس قشنگ را

به آرامی یک لبخند و بلندی یک قهقهه

به تو ارزانی کرده

و حالا  تو سرشاری از داشتنش

از باتو بودنش ؛ از مهربانی اش

از شکوه و جلال و جبروتش

و اینها همه نشان از اوست

کوه ؛ دریا ؛ جنگل ؛ همه نشان اوست

که زیبایش را به رخ می کشد

و حس قشنگ همیشه بودن را به تو اثبات می کند

یک حس قشنگ رویایی

حسی از موفقیتها ؛ امیدها ؛ آرزوها

حسی از گم شدن در طبیعت اطلسیها

حسی سراپا شور و رهایی

یک حس آسمانی ؛ رسیده به زمین

یک بارش رویایی؛ یک رویش رویایی

یک طلوع داغ؛ یک آسمان سرخ

روح جنگل ؛ سوار بر اسب رویاهات

شانه به شانه باد

زل زده به اسمان پر ابر

باران ؛ بارش؛ باریدن ؛ گریه

زلال دل و کوه و کویر

شفاف چون شبنم صبح

و باز هم یک حس قشنگ

اما زود گذر ؛ رویایی

کاش دلت همیشه به شبنم صبح زلال می شد

کاش روحت به حرکت ابر صیغل می یافت

کاش دستها در تماس با هم حس قشنگ را منتقل می کردند

وکاش چشمها در رویارویی با هم در هم غرق می شدند

حالا این حس قشنگ از من به تو نقل مکان کرده

از من به تو رخنه کرده

از  من به تو رسیده

و تو حالا یک حس قشنگ رویایی را همراه داری

این حس را بشناس! قدر بدان !

که چون رگبارهای بهاری زود تمام می شود

روزهای سالت را به این رگبار باید بسازی

ذخیره ای برای ثانیه های تنهایی

سایه های ترس

خاطرات تلخ

خلاء عشق

پوچی و مرگ ..

اینک  این یک حس قشنگ است ! بشناس!

جمعه یازدهم بهمن 1387
حصار تنهايي ...  
 تمام عمر تنها بودم 
هميشه دلتنگ بودم 
ولي حالا حصار تنهاييم تنگ تر شده 
از فشار حصار تنهاييم دردم گرفته 
قلبم از تنهايي اش گرفته 
اشكهايم روان ماند ه 
آخر چرا اين تنهايي همچنان باقي است 
چرا هيچ كس نمي تواند تنهايي ام را پر كند 
دلم مي خواهد خود را خلاص كنم 
از زير بار اين همه تنهايي رها شوم 
ولي چطور ؟ هيچ راهي پيش رويم نيست 
لحظاتم را تنهايي پر كرده ولي
تنهايي ام را لحظه اي پر نمي كنند 
گاهي قلبم از تنهايي اش مي گريد 
گاهي از تنهايش خسته مي شود 
لبخند بر لبم ماسيده 
هيچ چيزي نمي تواند جاي عشق را برايم پر كند 
لحظه اي بدون عشق نمي توانم زنده بمانم 
عشق به اوست كه زنده ام نگه مي دارد 
عشق به او كه بار ديگر دعوتم كند 
خانه عشقم را يكبار ديگر زيارت كنم 
ولي تنهايي و دوري از او را هيچ چيز جبران نمي كند 
كاش مي شد بغضم را بيرون كنم 
ولي نمي توانم ! تمام وجودم غمگين است 
تنهايي ام بيش از هر زمان مرا از خود بي خود كرده
مثل مرغكي بال و پر كنده شده ام 
آرام و قرار ندارد م
حصار ها هر لحظه بيشتر فشار مي آورند 
و من اسير حصار تنهايي ام شده ام 


یکشنبه هشتم دی 1387
غم رسيده!! ...  

ماهها از پي هم مي روند تا

به ماه غم برسند ماه دوباره ي ماتم

شايد اين غم و ماتم ابدي باشد

كه هست كه تا ما هستيم  و اسلام زنده است

كه تا دنيا دنيا با قي است

فراقش باقي است ماتمش پايدار است

باز هم ياد گودال قتلگاه مي افتيم

ياد چادرها ي سوخته بوي آتش

صداي سم اسبان باز در كوچه شنيده مي شود

چشم بر هم گذاري

گرما و داغي صحراي سوزان و صداي سم اسبان را مي شنوي

باز محرم باز زينب باز حسين و يارانش

غم اندوه دستان ابوالفضل

مهرباني و دلسوزي زينب

غم فرا رسيده ماتم ادامه دارد

و محرم ماه خون و شمشير شده

از هم اكنون به ياد بوي خاك صحراي كربلا هستيم

تا باز هم بيايد و سر برخاكش گذاريم

و شلمچه ايران را به صحراي كربلا نزديك كرديم

تا يادشان زنده بماند .

1 محرم 1429

یکشنبه هشتم دی 1387
بازي كلمات ...  

دنيايي  پر از  حرف

حرفهايي پر از فريب

نقشهايي بي رنگ

دلهايي سياه

كاش دلهامان آسمانش آبي بود

كاش حرفهاي مان معني واقعي عشق بود

حرفهايي بي معنا از براي مخفي كردن پوچي كلاممان

و دلهاي سنگ شده

وقتي كلمات زيبا از دهان آدمي سباه دل

خارج مي شود 

واي اشكهايم جاري مي شود

نفوذ دروغش قلبم را به درد مي آورد

بغض مي كنم و فقط خدا را ياد مي كنم

آيا من لياقتم به اندازه شنيدن

 دروغهاي عاشقانه دوستانم است

دلم پر از درد تنهايي است

چرا هيچ دلي پاك نمانده

چرا همه همديگر را براي رفاه خود مي طلبند

چرا ما دوستي را به لجن مي كشيم

فريادي از سر درد و بغض

در گلويم مانده

چرا قشنگ ترين كلمات را در بدترين زمانها صرف خود مي كنيم

براي رهايي خود و به بند كشيدن ديگران

بازي با كلمات همچون بازي شطرنج شده

با كلمات پيش مي رويم

و نقش سرباز را پيش مي بريم

شاه و وزير را از دور خارج مي كنيم

تا قلبي را بدست آوريم

و در اوج زيبايي دل آن را با كلماتي كه ديگر از دهانمان

خارج نمي شود لجن مال مي كنيم

انسانها يي شده ايم چون هيولا

فقط خود را مي بينيم خود را مي شناسيم

و دنياي ديگران را با بازي كلمات خود 

كيش و مات مي كنيم

سربازان در جلو

كلمات به ترتيب

براي فريب ديگران قطار ند

و بعد برخوردها ست

حكاياتي از قلبهاي تيره

كه حالا عقل فرمان حركتش را صادر مي كند

و حالا كار از كار گذشته

خانه هاي سياه همه خانه هاي سفيد را پر كرده اند

و بازي كلمات نيز مات شد .

یکشنبه هفدهم آذر 1387
قلب خسته ...  

هر صبح خورشيد مي درخشد

هر عصر خورشيد مي ميرد

هر شام ماه مي درخشد

هر بامداد ماه مي ميرد

و قلبم خسته  از اين رفت و آمدها

هر روز به اميد روزي بهتر

هر شب به اميد طلوعي ديگر

و هر لحظه به اميد لحظه اي درخشانتر

ولي قلبم خسته از اين همه انتظار

انتظار به اميد ديگر

سياهي قلبشان را گرفته

چشم شان كور مانده

راضي به جنبش نيستند

و قلبم خسته از فريادهايم شده

لرزش دستانم ، اشك چشمانم

گواه است بر خستگي قلبم

بر راهي سخت بر سنگلاخي بزرگ

بر ناداني درون و برون

گواه بي گواهان

شاپرك درونم بر لبه ديوار عمر مانده

و روزگارم را نظاره مي كند

و افسوس مي خورد بر آنچه مي شود

افسوسم بر دل جانمانده

و قلبم خسته از هر آنچه مي گذرد

از روزگار بي سوادان

از ذهن هاي خاموش

از روزگار خفتگي ها

از تلاش بي ثمر

از كوير خشك  از دشت پر عطش

و من خسته ام از خستگي قلبم

و قلبم خسته است از خستگي دل

شب تار شده روز ابدي است

دلم گريان و خسته مانده

برگ ريزان درختان

همه دنيا احساس سبكي دارد

ولي سنگيني راه طولاني به شانه ام مانده

راهي پر از دره يا كوه

راهي پر از فراز و فرود

واي راه طولاني و من خسته ام

و قلبم خسته مانده از اين همه راه

از اينهمه اميد به درخشان شدن

از شنيدن صداي اين همه رنج

و درختان برگريزان را جشن گرفتن

به باريدن باران و باريد و باريد

و من خسته و خسته تر شدم

و قلبم خسته ماند !

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
قلم خشكيده ...  

از خطوط كاغذ مي گريزد قلمم

نوك آن خشكيده

شعر شاعر تلخ است

غم عالم درد است

دردي از شكر نكردنهايش

از فغانها و ناله هاي بي دردش

گاه شاعرم مي شود ديوانه

در فراز نامه مي نويسد ناله

ناله هايش گوش هر خواننده شعرش را

مي خراشد چون خش

قلمش خشكيده در پناه ناله

كاغذ دفتر مشق شاعر

پرشده از سياهي ، درد ، ناله

كي تمامي دارد اينهمه ناله

شعر هاي شاعر دل را لرزانده

غم هجرش ، شمعها سوزانده

قلمش خشكيده شاعر ديوانه

قلبش از نوشتن ترسيده

در دستش رمقي تمانده

شور و شيدايي شاعر ديوانه

چونكه شوريده شده ويرانه

خشكيده، خشكيده

عشق و قلم و شعر شاعر

در تار تنهايي پوكيده

شاعر ديوانه !

قلم خشكيده !

جمعه نوزدهم مهر 1387
شب فراق و روز هجران ...  

سالها كار من اين است  و همه شب سخنم

كه چرا فارغ از احوال دل خويشتنم

شب فراق و روز هجران به سر آيد

اگر اميد باشد در كارم

محال است زندگي و زندگاني

بدون درد و رنج و فراق و زهر هجران

شب و روز دل عاشق همين است

كه فارغ  ز احوال درون است

درون  هر دل هجران كشيده

مثال شره شره  از فراق است

محال است عقل دور انديش

گرفتار زبان دل بماند

شب فراق و روز هجران

به صبح اميد است فروزان

نسيم عشق گاهي وزان است

گهي داغ است و سوزان و خزان است

شب و صبح و غروب ،عاشق هجران كشيده

مثال آه و اندوه بي كسان است

وزد روزي به اميد دل اميدواران

طلوع آفتابي داغ و سوزان

شب فراق و روز هجران به سر آيد

دلت اميدوار و پرنگار ماند

یکشنبه ششم مرداد 1387
قصه ای پر غصه ...  

 

یکی بود یکی نبود

شنیده ای یکی بود یکی نبود

ولی کی بود و کی نبود

من بودم تو هم بودی کی نبود پس این میون

زیر گنبد کبود غم عالم مونده بود

تو دلی که مونده بود کی بود و کی نبود

یکی بود ، مال کی بود

یکی نبود ،چرا نبود  

شده ایم شبیه قصه ها

گاهی هستیم ، یکی بود

گاهی نیستیم ، یکی نبود

شب و روز هم یکی بود یکی نبود

ماه و خورشید هم یکی بود یکی نبود

فقر و ثروت یکی بود یکی نبود

غم و شادی یکی بود یکی نبود

مهرو کینه یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود

ولی ما همه بودیم

غم و شادی هم بودند

فقر و نکبت هم بودند

آه و ناله هم بودند

گاهی شادی میومد

گاهی خنده میومد

ولی بازم همه گفتند یکی بود یکی نبود

راحتی رفته بود ، سختی جاش اومده بود

پیر زن ناله می کرد و باز می گفت

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

جمعه هفتم تیر 1387
عرش خدار ا نظاره کن ...  

 

سر به آسمان بنهید

عاشقانه ستایشش کنید

مهربانانه در آغوش بگیر

گل لبخند را بر لبت بکار

و همدلی را با او یکی کن

افسا  نه  ای پدید آمد

به نام صبر ایوب

عشق مجنون

فرهاد کوه کن

یوسف پیامبر

و خسرو شیرین

ولی این افسانه فراتر رفت از آنها

افسانه ای که همه ی افسا نه ها در آن نهفته شد

عشقی در کمال عشق

مهری در فراسوی هر مهری

شیفتگی در پی شیفتگی

عرش را نظاره کردم

ولی از افسانه شدن ترسیدم

از روزی که همه مثال و قصه ام کنند

از سرکشی و بی مهاباگری

از خشم و نفرت و عشق و مستی

و به عرش چشم دوختم به امید نمایش قدرتش

به امید شنیدنش و نشان دادنش

و فریاد زدم که آیا من لالم یا تو نمی شنوی

فریادی به بلندی عرش خدا

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
مژده وصل ...  
 در دلم نور امید ی دمید

آتشی سر بر آورد

زپی اش گامهای بلند

مژده وصل را شنید دل

امید را پروراند دل

ای آرزوی محالم کی می آیی

شبنم دل را می پرورانی

اشکهای از شوقِ مژده وصل

غزلی از غزلهای حافظ

مژده وصل میداد هر دم

گاه  مهر بانی ام بلند است

مهر خاموس ام روشن شده

دلم به مژده وصل دلداده

 و نور چشمانم باز گشته

گاهی غم به فراموشی می رود

چون مژده وصل نزدیک می شود

گاه فاصله طولانی می شود

و مژده وصل  دور می شود

غم خانه دل را پر می کند

ولی باز غزل می آید و مژده وصل می دهد

گاه اندوهم دور می شود

مژده وصل نزدیک است.

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
حس غریب ...  

 حس غریبی دارم

حس کرم در پیله

حس نوزادی در رحم مادر

شاید زایشی دوباره در پیش است

پروانه شدن پرواز کردن

ولی مرگ شیرینه گذشته

به زایشی زود رس به تلخی می گراید

شاید اکنون در پیله ام فرو رفته ام

در پیله ای به خود تنیده و در انتظار

انتظاری که به درازا کشیده

انتظاری که مرگ در پیله ام را ارمغان آورده

حسی اجین شده با گوشت و پوست

حس له شدگی فشار بیرون به درون

آسمان درون پیله ام بی رنگ است

زایشم به هزاره ها کشیده

پیله ام به سنگی تبدیل شده

سنگی بدون حفره و من حبس شده ام

احساس خفگی در درونم

و فقط صدای قلبم است

که می شنوم  و گوشم را کر کرده

حس غریبی است زایش دوباره

تولد دیگر از برون به برون

از دنیا به دنیا از پیله به پیله

شبهایم روزهایم خنده ام

شادیم همه در پیله ام گم شده

و من یک فراموش شده ام

منتظرم تا پیله ام بشکافد

 و من دوباره متولد شوم

قلبم فریاد می زند گوشم را کر کرده

من فراموش شده ام !!

شاید مرده باشم !!

دوشنبه دهم دی 1386
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...  

 

زنده ایم و زندگی می کنیم

اما چطوری

حس غریبی

بالای یک کوه بلند

قله سفید

سوزی سرد

تابشی کور کننده

و تو ایستاده بر بلندایی  غریب

افکارت را در افق خورشید رها می کنی

نور چشمانت را آزار می دهد

سرمایی کشنده تا مغز استخوانت فرو می رود

ولی غرور ایستادن بر آن بلندی تحمل ایستادن را دو چندان کرده

سر به آسمان بلند می کنی

حسی غریب تر  دستانت را به سمت آسمان می گشایی

انگار دستانت  در میان ابرها فرو رفته

فکری از سرت میگذرد

اکنون می توانی به آسمان برسی

فقط یک گام دیگر

به اندازه دست دراز کردنی

ولی سوز بعدی تمام وجودت را می لرزاند

 و افکارت را با خود می برد

اینک به زمین زیر پایت چشم می دوزی

چگونه راه آمده را باز گردی

بالا آمدن چه آسان بود و پایین رفتن چه سخت

بالا آمدی با له کردن هر آنچه زیر پایت بود

و پایین می روی با سر خوردن از روی هر آنچه له کرده بودی

حالا در بالای قله ای سفید

مانده ای ماندن یا بازگشتن

و ای کاش می شد ماند

ولی هر بالا رفتنی پایین آمدنی دارد

و هر صعودی سقوطی در پیش دارد

ولی صعود به عرش خدایی سقوطی نخواهد داشت

اگه در بالا رفتن درست انتخاب مسیر کرده باشی

مسیر را ببینی و چشم بر هم گذاری و فرمانده را اطاعت کنی

فرمانده جسمت تو را به فرمانده روحت می رساند

و اینک تو بر قله ای ایستاده ای که سقوطی در پی نخواهد داشت

دلتنگی ! وقتی به راه دل می بندی و هر لحظه احساس می کنی

راه سخت تر و طولانی تر می شود

راه صعودی سخت دارد

مصائب اجازه حرکت  سریع را گرفته اند

کوله بارت سنگین تر از آن است که بتوانی با خود حمل کنی

به پشت سرت نگاه کن

کوله بارت را سبک کن ا ز جور زمانه

فرمان فرمانده را با گوش دل اجابت کن

دلت را صاف کن

پشت سرت را فراموش کن

فقط به گام بعدی بنگر

حالا سریعتر حرکت می کنی

کوله بارت سبک تر شده است

آرامشی از حرکت سریع تر در وجودت ریشه دوانده

چشمانت را به چشم دلت وصل کن

و گام های استواری در بالا رفتن  بردار

و حالا می رسی به آنجا که او می خواهد

جایی که باید برسی

جایی که برایت انتظار می رود

به قله

به نور

به خدا

و در عرش خدایی سیر کن

حالا دیگه سقوطی انتظارت را نمی کشد

بلکه آرامشی ژرف میزبان جسم و روحت خواهد بود

وآنگاه تو یک انسان کامل شده ای !!!!!!

دوشنبه سوم دی 1386
سکوت ...  

 

حال عجبی دارم

بازم خلاء

بارم گریه

بازم خنده

بازم شادی

بازم غم

ولی اینها همه با زندگی زمینی همراهه

دلم میخواست در یک سکوت غرق بشم

بشینم و به هیچ فکر کنم

فکر کنم ببینم سکوت چه شکلی

گاهی اونقدر دور برمون هیاهوست

که سکوت رو از هزارتا آهنگ زیبا

بیشتر می خواهیم

گاهی سکوت اونقدر زیبا و دلنشینه که نگو نپرس

گاهی ظلمت و تاریکی شب از روشنایی روز قشنگ تره

گاهی تو سکوت شب به ستاره ها نگاه می کنم

کاش میشد تو ی این سکوت غرق شد

گاهی تو سکوت یک عشق خاموش می شی

اون موقع است که گرمای عشق

 شیرینی سکوت رو هزار برابر می کنه

وقتی تو سکوت صدا ی قلب عشق رو می شنوی

وقتی با گوش دل سکوت رو می شکنی

 و نجوای قشنگی رو حس می کنی

درست مثل این می مونه که داری

صدای حرکت برگ های درختان رو تو وزش باد می شنوی

بازم سکوت

وقتی رو یک کوه بلند قدم می زنی

صدای نیست جز صدای کوبیده شدن برفها

گامهایت برفها را له می کند

شاید صدای ناله برف را بشنوی

ولی محو در سکوت کوهی

گاهی در شنیدن صدای گامهایت غرق می شود

زمانی را حس میکنم

قایقی رو آب روان بی هیچ هدفی

و تو آرامیده ای در آن

و آنگاه در سکوت دریا هم غرق می شوی

غرق در افکار آسمان

در آبی بالای سرت

در موج زیر پایت

در نور درخشان خورشید

و شب هنگام در چشمک ستاره ها

وباز سکوت را با تمام وجود حس می کنی

سکوت جنگل سکوتی وهم انگیز

شاید ترس در وجودت تنهایی را به رخ بکشد

و سکوت را محو کند

صداهایی وهم انگیز

و اینک هر آنچه نباید بشنوی را می شنوی

صدای دارکوب ناله درختان

خش خش برگها

پرش سنجابها  افتادن میوه ای رسیده

یا صدا ی مرد جنگل را

که چه عظمتی دارد صدای مرد جنگل

و آنگاه عاشق صدای مرد جنگل می شود

و در سکوت صدایش آرامش را حس می کنی

و برای رسیدن به قلب مرد جنگل گامی به جلو بر میداری

شالیزار در آنسوی جنگل و در یا در سویی دیگر

و کوهها جنگل را احاطه کرده اند

و صدای شالیزار را در پایان جنگل می شنوی

صدایی که به صدای نوازش دست مهربانی می ماند

آواز چلچله ها را در میان درختان در پشت سر خود می شنوی

و از جنگل با آن سکوتش خارج می شود

و باز به جاده می رسی و سکوتی را که در آن غرق شده بودی

باز هم همه باز هیاهو

باز ازدحام و باز ترس از شکستن سکوتی

 که تو را به تنهایت پیوند می دهد

و اینک تو تنهایی در هیاهوی اطرافت

و چه بسا این هیاهو از آن سکوت ترسناکتر باشد

و تنهایی با تو اجین شده

و سکوت را بخاطر تنهایی و تنهایی را بخاطر به سکوت رسیدن

می پرستی و می پرستی آنچه را که باید در تنهایی به آن برسی

و آن عشق مرد جنگل  قلب دریا چشمک ستاره گرمی خورشید

و سبزی و پاکی شالیزار است و به سفیدی برف در آن قدم می گذاری

و سفید باقی می مانی تا روزی که به نور برسی

 و سفیدی را با تنهایت اجین کنی

و تنهایت را با نور

و نور را در خدا بیابی و حس کنی

و ای کاش سکوت و تنهایی و عشق همراهان من بودند

و ای کاش سکوت شکسته نشود و تنهایی تنها نماند.

شنبه هفدهم آذر 1386
درب بسته ...  

تا حالا شده یک نیازی داشته باشی

یک حاجتی به دلت باشه

یک گره ای تو کارهات باشه

یک مریضی رو دستت مونده باش

تو اون لحظه چی به ذهنت میرسه

خوب معلوم بری دنبالش حلش کنی

توکل به خدا کنی و دستت رو پیش بنده هاش دراز کنی

ولی بنده هاش نتونند برات کاری کنند

حالا چی

کجا می ری  چه کاری از دستت بر میاد

هیچی!  ولی اگه یکم قوی باشی

پشته در بسته ای که تو زندگیت پیدا شده

می ایستی

شروع می کنی به کوبیدن در

شاید یکی از اون پشت بشنوه و باز کنه

ولی سالها می گذره و کسی صدای کوبیدن در رو توسط تو نمی شنوه

خوب حالا چیکار می کنی

وقتی یک حسی بهت میگه این در تنها را ه نجاته

این در تنها دری که باید بروت باز بشه

ایا بر می گردی

می ری دنبال یک در دیگه می گردی

فکر نمی کنم

مگه اینکه شیطون یک چراغ سبز درست و حسابی نشونت بده

ولی اگه قوی باشی اگه توکل داشته باشی

مطئنا همونجا می مونه ممکن خسته بشی و دیگه در رو نکوبی

ولی پشت در می شینی سر روی زانو هات میزاری

شاید زار بزنی

شاید راز و نیاز کنی و لی از در دور نمی شی

این در باید باز بشه

روزی که اون بخواد

بازش میکنه

حالا منم موندم پشت یک در

10 ساله دارم می کوبمش ولی کسی باز نمی کنم

فکر کنم مجبور بشم بشینم و به در زل بزنم

شاید یکی از اون تو دلش برام بسوزه و رحم کنه  بازش کنه

شما فکر می کنید من اینقدر قدر ت دارم که بازم بشینم و صبوری کنم

شما فکر می کنید تا کی می تونم توکل کنم

تا کی امیدم رو خواهم داشت

ولی میدونم که از اون در دور نمی شم

چون هیچ در دیگه ای رو نمی شناسم

این در باید باز بشه

باید نورش به بیرون بیاد و منو روشن کنه

باید در باز بشه و من رو تو خانه عشق جا بده

مطمئنم یک روزی باز بشه

دور نمیشم ازش حتی اگه به اندازه همه سالهای عمرم طول بکشه

منتظرم ببینم اونی که در رو بسته چطوری برام باز می کنه

گره کور چطوری باز میشه

قدرت در دست کیه

منتظرم اینو بفهمم

ولی از در جدا نمی شوم

شنبه بیست و ششم آبان 1386
خدا منو نمی بینه ...  

 

خدا منو نمی بینه

کی می تونه منو به خدا نشون بده

سالهاست که خدا منو نمی بینه

شایدم می بینه ولی من حس می کنم نمی بینه

ولی امروز دیگه نتونستم اینو بلند بگم

چون حس می کنم خدا منو نمی بینه

همیشه شنیدم وقتی مشکلی داری دامن یکی از اهل بیت رو بگیرید

شفاعت کنه خدا جواب میده

ولی من دیگه کسی نمونده دامنش رو بگیرم

درمونده و مستاصل موندم به دامن کی چنگ بزنم

ده سال شد و انتظار همچنین ادامه داره

میدونید گاهی آدم یک چیزی  رو بزور می خواد

ولی من چیزی رو به زور نخواستم

همیشه گفتم هر چی خدا بخواد

ولی وقتی خدا هیچی رو نمی خواد

باید چیکا رکرد

رفتم مکه نشد

رفتم مدینه پیغمبر رو واسطه کردم نشد

دخترش رو صدا کردیم نشد

قبرستان بقی رو زیارت کردیم نشد

رفتیم کربلا  امام حسین رو واسطه کردیم نشد

رفتیم نجف امام علی رو صدا کردیم نشد

حضرت ابوالفضل رو واسطه قرار دادیم  نشد

بارها رفتیم مشهد امام رضا رو واسطه قرار دادیم نشد

رفتیم قم خواهرش رو صدا کردیم بازم نشد

برادرهای امام رضا رو واسطه کردیم نشد

رفتیم شاه عبد العظیم بازم نشد

امام زاده صالح رفتیم نشد

هر چی امامزاده که تو گوشه گوشه کشورمون بود سر زدیم

بازم نشد

از دور حضرت رقیه و زینب رو صدا زدیم

جوابی نگرفتیم

متوصل شدیم به امام زمان بازم نشد

خوب وقتی خدا نمی خواد یکی رو ببینه مگه زوره

دلش میخواد بنده اش رو تا اونجا که میتونه اذیت کنه

مال خودشه دلش میخواد

ولی ما بازم رفتیم

ایندفعه پیش بنده هاش

پیش  رمال و بقال و کاتب و عابد و زاهد و هر کی دستی به قلم داره

بازم نشد

هر چی دعا تو کتا ب ها تو قرآن و مفاتیح بود خوندیم نشد

هر چی نماز بهمون آدرس  نشونی دادن خوندیم

هر کسی با هر چی حاجت گرفته بود یادمون داد تا ما هم حاجت بگیریم

بازم نشد

به هر درخت و دیوار و آدمی که تو دنیا عزیز بود برا ی دیگران متوصل شدیم و دخیل بستیم  باز م نشد

آخه چرا زور میگی خوب خدا خداست

دلش نمی خواد

مگه زوره

دوست نداره نگات کنه

آروم بشین و زندگیت رو بکن

ولی آخه اگه خودم تنها بودم شاید صدام در نمی آمد

ولی بقیه که از دستم خسته شدن چی

بقیه چه گناهی کردن که باید همپای من زجر کش بشن

اگه نباشم اونها لا اقل غصه منو نمی خورن

ولی خوب کاری از م ساخته نیست

جز شرمندگی برام چیزی نمونده

جای شکرش باقی از رو هم نمی ریم

بازم دنبال یک راه دیگه هستیم شاید بشه بزور از خدا حاجت بگیریم

میدونید اصلا نمی دونم کارمون درست یا نه

من خودم گفتم اگه خدا بخواد بدون واسطه درست میکنه

ولی بقیه ول کن نیستن

آزارم میدن نمیزارم دردم رو فراموش کنم

هی میرن و هی میان میگن اینو بخور

این کار رو بکن

این بخون

اینو ببر

اینو بیار

میدونید دیگه مردن و زنده بودنم برام فرقی نداره

چون میدونم این دنیا و اون دنیام یک شکل شده

چه باشم و چه برم عذاب برام هر دو طرف هست

من میگم کسی که این دنیا خوب زندگی کنه اون دنیا هم براش خوبه

ولی اگه این دنیا زجرو زحمت و سختی برات باشه اون دنیا هم همین بساطه

پس دیگه فرقی نمی کنه

دیشب ترس مرگ رو با تمام وجود حس کردم

لحظه ای به پایان رسیدم

ولی نمی دونم  چی شد بازم زنده ام

سرده ، از گور سرد ترسیدم

تا حالا نمی ترسیدم

ولی وقتی بهش نزدیک شدم ترس از سرمای گور مو بر تنم راست کرد

تا حالا اینو حس کردی

تند تند وصیعت می کردم

و تو مغزم کار هام رو راست و ردیف میکردم

حس میکنم هر روز مرگ بهم نزدیکتر میشه

حسش میکنم

ولی کاری نمی تونم بکنم

چیکار کنم شما اگه اینو حس می کردید چیکار می کردید

همیشه از اینکه بمیرم و پدر و مادر م از نبودم غصه بخورن ناراحت بودم

ولی حالا شاید مردنم براشون یک غم باشه و غمهای دیگه از یادشون بره

من فکر می کنم مرگ از رگ گردنم بهم نزدیک تره

فقط منتظر نگاه آخره

اون موقع که خدا بالاخره منو هم ببینه

شاید تموم بشم

ولی میدونم مردنم هم با دست خالی انجام میشه

بازم تنها هستم و بازم تو تنهایی باید سفر کنم

شاید تولد دوباره اینطوری بشه

دیروز شنیدم: حضرت موسی به کوه طور میرفت

بنده گناهکاری اونو تو راه دید و بهش گفت سلام منو به خدا برسون

موسی اهمیت نداد  وقتی رسید بالای کوه

ندای شنید که موسی چرا سلام بنده منو نرسوندی

وبعد به موسی گفت به بنده من سلام برسونو بهش بگو حاجتت رو دادم

ولی چرا می خواستی آبروی منو ببری

موسی برگشت به اون بنده گفت خدا سلام رسوند و گفت حاجتت رو دادم

ولی تو چطور میخواستی آبروی خدا ر و ببری

بنده گفت : با خودم عهد کرده بودم

اگه خدا جوابم رو نداد دست راست رو قطع کنم

و با دست چپ بالا بگیرم  و در میان مردم بگردم و بگم این دست به درگاه خدا دراز شد ولی بی جواب برگشت بخاطر این من قطعش کردم

حالا شما چی میگید من کدوم دستم رو قطع کنم

منی که اصلا خدا نمی بینم

چطوری آبروی خدا رو ببرم

اصلا من حق این کار رو دارم که آبروی خدا رو ببرم

همه چیز رو خدا داده هر موقع هم بخواد می تونه ازم پس بگیره

حالا چه یکی یکی  چه همش با هم

یک روز دست یک روز پا یک رو چشم یک روز گوش

 یک روز سلامت قسمتهای دیگه

تا همش از کار بیفته

ما حق نداریم به خدا بگیم چرا

چون صاحب همه چیز ماست

ما فقط می تونیم بگیم چشم اطاعت

ما حق نداریم آبروی خدا رو ببریم

ما هیچ حقی نداریم

جز اینکه سعی کنیم با اطاعت و تفکر و تعقل راهمون رو پیدا کنیم

حالا اگه گم هم شدیم بازم مشکل خودمونه چون خدا عقل داده بود

اگه گول خوردیم بازم مشکل خودمون چون خدا اخطار داده بود

اگه هر چی که بشه خدا مسئول نیست

 چون خدا همه چیز رو از قبل بهمون یاد داده بود

اره

ما حق نداریم هیچی بخوایم

منم میخوام سکوت کنم برای همیشه

تا روزی که مرگ از رگ گردنم عبور کنه

من نمی تونم هیچی ازش بخوام

چون خدا منو نمی بینه

پس منم میشینم آروم یک گوشه تا روزی که نوبتم بشه

خدا منو ببینه وشاید منم بشم یکی از انتخابهاش برای بازگشت به سوی خودش

اینم نوشته فوق العاده من بود

ترسیدم بمیرم دفتر خاطراتم باز بمونه

اگه نمردم بازم می نویسم

ولی امیدوارم بتونم شاد بنویسم

بدرود

 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386
مراقبه ، هنر شور و سرمستی ...  

 

عشق نیازمند ریشه هایی در زمین است.

تو به زمین نیامده ای تا بخزی و چهار دست و پا راه بروی.

پاک و ساده بودن گران بها تر از هر چیزی است.

بدن از تاریکی تشکیل یافته و روح از نور و محل بر خورد نور وتاریکی قلمرو ذهن است.

ما در جستجوی خانه ای هستیم.

ذهن ، منطقی و استدلالی است.

خدا همه را برای ماموریتی فرستاده است اما ما ماموریتمان را از یاد

 برده ایم.

افکار چون تاریکی هستند.

انسان باید دوباره یک کودک شود.

فقط قلب عاشق می تواند با قلب هستی تماس یابد .

برای کودک باهوش ، باهوش ماندن دشوار است ،

زیرا هوش شک می آفریند.

ذهن شکوه گر هرگز نمی تواند دیندار باشد.

انسان مراقبه گر هیچ تفاوتی بین سفید پوستان و سیاه پوستان نمی بیند.

مراقبه یعنی خالی شدن از تمام محتویات ذهن ، خاطرات،

تصاویر ذهنی، افکار ، امیال ، آرزوها ، انتظارات ، عواطف ، طرح و نقشه ها.

برخی ادیان نه فقط کمکی به حال بشر نکرده اند ، بلکه برعکس تضاد و تعارض درونی او را بیشتر ساخته اند.

انسان برای برقراری ارتباط با هستی نیازمند قلبی پاک است.

اندیشیدن متعلق به سر و ذهن است .

وجود واقعی ما در درونی ترین هسته ی ماست نه جایی بیرون از ما.

یه نام  دین مردم را از عشق ترسانده اند.

تازگی کشف کرده اند که توجه و مراقبت یکی از مهم ترین عوامل

رشد درونی و بیرونی کودک است.

اگر تمام عواملی که آرامش را از بین می برند سرکوب کنی

هرگز بر آرامش چیره نمی شوی ، زیرا حالت کلی تو نادرست است.

نهایت تجربه ی زندگی ، یک تناقض است .

کودک با سکوتی محض به دنیا می آید.

حقیقت جاودان است.

هر کودکی پاک و بی آلایش است اما از آن آگاه نیست.

واقعیت ، امری متناقض است.

هنوز نتوانسته ایم جامعه ای بیافرینیم که در آن عقل و هوش بتواند

تا نقطه اوج خود رشد کند .

نخستین گام ، سکوت ذهن است ، یعنی ناپدید شدن افکار از ذهن .

هنر مراقبه ، آرامش ، سکوت و نشاط جاودان بخشیدن به توست.

همنشینی با مرشد به معنای به سر بردن با کسی است که از خواب بیدار شده ورویا ها و کابوس های شبانه اش به پایان رسیده اند.

کشیشان به نام دین از ترسو بودن انسان بهره برداری کرده اند.

همه چیز موهبتی از جانب خداست.

زندگی موهبتی الهی است اما همه این را فراموش کرده اند.

جهان ،  پهناور و بی کران است و ما نیز ، زیرا ما جزیی از جهان هستیم.

مراقبه بدون آرامش ، مرده  واجباری است.

هر انسان بیدار گشته ای با مردم احساس همدردی کرده ودر این راه همه ی تلاشش را بکار گرفته است .

تو از دو راه می توانی آرامش و سکوت بیابی .

حقیقت نهایی را نمی توان بیان کرد.

عشق باید زمینی باشد.

فقط تجربه کردن واقعی است نه هیچ چیز دیگر .

دنیا سرشار از تنفر است ، زیرا همه جا از افراد ترسو پر است .

هر کس با ندایی الهی در درونش به دنیا  می آید اگرچه ما

 هرگز آن را نمی شنویم.

خود آگاهی انسان از ازل ناب و خالص است اما چون یک آیینه لایه های بسیاری از گرد و غبار روی آن انباشته  می شود.

سکوت ، تجربه ی یگانه ی زندگی  است .

توده  ی مردم  را چیزی  جز انبوهی از خوابگردان  تشکیل  نمی دهند.

جامعه به انرژی عشق تو علاقمند نیست .

مذ اهب دنیا گریز ، چیزی بسیار ضد و نقیض را به انسان آموخته اند .

می خواهم به تو کمک کنم عشقی عظیم تر بیابی اما مبلغان کاملا در جهت مخالف این کوشیده اند.

مراقبه نیازمند قلبی استوار است .

همه ی تلاش من بر آن است تا تو را اندکی پر شورتر ، شادمان تر و از موهبتی که هستی به تو ارزانی داشته آگاه تر می سازم تا بتوانی

برای قدر دانی آواز  و ترانه بخوانی .

فقط از راه مراقبه است کهمی توانی پادشاه شوی ، پادشاه وجود خویش.

مردم بسیاری وجود دارند که دیگران آن ها را دیوانه می پندارند ، زیرا آنان پیرو قلب هستند و نمی توانند با دنیایی که به دست سر ایجاد شده ارتباط بر قراری کنند.

تو از ماده ای تشکیل یافته ای که خدا نامیده می شود.

دوستی چیزی روحانی در خود دارد. عشق ، جسمانی است اما دوستی ، روحانی

تا می توانی شادمان ، گشاده رو و خندان باش .

باید از خود کاملا دست بشویی.

به قلبت گوش بسپار ! از گوش سپردن به قلب هر چه بیشتر

 بیاموز و از قلبت پیرو ی کن .

انسان دیندار ، بسیار زمینی و دنیوی است .

ابرهای سیاه احساس بیگانگی بر همه جای دنیا سایه افکنده است ، زیرا این حقیقت را که خدا به ما عشق می ورزد از یاد برده ایم.

گل نیلوفر بسیار نمادین است . این گل در لجن رشد می کند . زیباترین گل عالم از لجن به وجود می آید.

تو الهی هستی . پس هر چه بر تو می گذرد فقط یک لحظه ی گذرا ست .

انسان یا می تواند در چارچوب زمان زندگی کند یا در جاودانگی  .

ما  نه بدن هستیم و نه ذهن . ما خود آگاهی ناب هستیم و خدا همان خود آگاهی ناب است .

تو باید با دل و جان و گرم و پر حرارت  زندگی کنی نه نیمه جان .

 

و در پایا ن  خلاصه 12 جلدی کتابهای اشو عارف هندی را برایتان آوردم باشد که سر آغاز فصل جدیدی در زندگی شما باشد .البته خلاصه ها تصویر ذهن من بود از خواند کتابها و آخرین را از کتاب آوردم تا با نگارش ایشان آشنا شوید .

به امید رسیدن به هنر مراقبه .

جمعه دوم شهریور 1386
سکوت دلتنگی ...  

 

دلم ساکته ولی خیلی دلتنگه

حجم سنگینی رو تو دلم حس  می کنم

کاش میشد به دقیقه بعد ایمان داشت

کاش امنیت در وجوم موج میزد

اما افسوس هر لحظه نگران لحظه بعدیم

دلتنگی هم از پس اضطراب دست به گریبانمان شده

چگونه می شود دُر موجود در قلب را فراموش کرد

چگونه می توان مهربانی را در پس ظلمت رها کرد

دلتنگی و اشک دو همدم همیشگی شده اند

یاد دوستان و دوریشان هم اشک را به چشم می اورد

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا

دلللللللللللللللللللللللللللللللللللم فریاد می خواهد

دلمممممممممممممممممم سیلاب اشک می خواهد

کیست مرا از دست این برزخ نجات دهد

هیچ کس جز خودم به من رحم نمی کند

ولی چگونه

تارهای عنکبوت هر روز پیچیده تر می شود

احساس می کنم کم کم به درون باتلاقی ژرف فرو می روم

ولی ندایی از دور به من مژده میده

صبور باش

تحمل کن

بهوش باش

روزی به این ایام میخندی

به تارهای عنکبوت که پاره شده خواهی خندید

ولی باز گناهی دیگر نومیدی به من هجوم می آورد

نه تو محکوم به شکستی در همه چیز

دلتنگی ام به سکوت تبدیل شده

اشکم به جویبار ودلم بسان کنجشکی اسیر در دست صیادی ظالم

و خدا می داند

ای کاش آرامش به خدا رسیدن را در آغوش می کشیدم

دلم جز رهایی نمی خواهد

دیگر چیزی ارزش وجودی برایم ندارد

دنیا با همه زیبایی هایش خاری در چشم شده

کاش این خار را از چشم در می آردم

کاش رها می شدم

احساس می کنم درون بدن و قفس جسمانی در حال خفه شدن هستم

بغضی در درونم وجود دارد که روزی فریادی خواهد شد

و سکوت دلتنگی هایم به فغان تبدیل می شود

کاش میشد باز هم  داستان لیلی و مجنون را تکرار کرد

کاش میشد شیرین و فرهان را ستود

کاش میشد ارزش ها را تغییر داد

ولی افسوس چشمانی کور در اطرافمان هست

که روز به روز سیاه تر می شود

خدایا به فریاد سکوت دلم برس

دلتنگی ام را تمامی بخش

مهرت را بر من جاری کن

بزرگی و قدرتت را نشان بده

پرورگارا بنده ای رو سیاه  هستم

مرا ببین

صدایم را بشنو

و نیازم را بر آورده کن

کاش می توانستم آنچه در وجودم دارم نثارت کنم

کاش دلتنگی را در دست می گرفتم و پیش کش وجودت می کردم

کاش مهر رهایی را بر کف دستانم میزدی

و کاش رها می شدم از هر آنچه باعث دوری از توست

دلم تو را می خواهد برای رسیدن به نورانیتت

باز هم سکوت دلتنگی ام

چرا چنین شد.

 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
آواز ذهن ...  

 

چشمام روباز کردم

دیدم تو یک کویرم

هر طرف رو نگاه میکردم

جز قسمتی از کویر نبود

حس بی انتهایی بهم دست داد

مثل وقتی کنار دریا هستی

یا وسط دریای

هر چی نگاه میکنی یکنواختی

حس می کنی تو هم جزی از اون کلی

فکر کنم این یک حس مشترک باشه

یعنی همه همینطور فکر کنند

منتها بعضی ها بهش فکر می کنند

بعضی ها بی اهمیت رد میشن

حالا بالای یک کوه میرم

از اون بالا تا چشم کار می کنه زمین می بینی

هر طرف نگاه کنی یک قسمتی از هستی رو می بینی

حالا این حس بهم دست داد

منم قسمتی از هستی هستم

شاید دلیل اینکه همه فرستادگان خدا

 بالای کوه عبادت می کردن

همینه

یعنی از اون بالا به زمین نگاه می کنند

و این حس رو به یقین تبدیل می کنند که جزیی از زمین هستند

و شکر می کنند که لیاقت پیدا کردند

 که حیات داشته باشند روی زمین

وسط یک جنگل می ایستم

تا چشم کار می کنه جنگله منم خودم رو جزی از جنگل می دونم

اگه باد بیاد منم همراه درختان خم میشم

اگه آفتاب بتابه منم گرما می گیرم

اگه بارون بیاد منم همراه درختان خیس میشم

اگه آتش بگیره منم همراه سایر درختان می سوزم

پس منم جزی از اون شدم

هیچ راهی هم برا ی اینکه از این با هم بودن جدا بشیم وجود نداره

خوب

تفکر

عقل

دل 

شعور

همه رو بکار بنداز

ببین تو کجایی

وسط کدوم قسمت وایسادی

چی برات در نظر گرفته شده

این اجزا رو بازم کوچیکتر می کنیم

من وسط یک شهر کوچیکم

همه توش همدیگررو می شناسن

هر کاری کنی همه می بینند

پس من قسمتی از این شهرم

هر کاری هم کنم بازم قسمتی از اونم

پس باهاش کنار میام

درکش میکنم

خودم رو توش محو میکنم

یک طوری که بتونم بدون آزار خودم و دیگران راه رو ادامه بدم

بازم کوچیکتر می کنیم

من وسط یک مدرسه ام(زمینه کاری)

باید با محیط کنار بیام

دوستان ، همکاران ، شاگردان ، والدینشون

خوب بازم من جزئی از اونم پس خودم رو با اونم وفق میدم

کاری که به عهده ماست چه خوب که بتونی بفهمی جزی از اونی

و بفهمی که کل وقتی موفقه که اجزا باهاش هماهنگ باشن

بازم یک قسمت کوچکتر

من وسط یک خانه و خانواده ام

هر طرف نگاه کنم خانواده و دیواره های خانه رو می بینم

خوب چی می فهمی

من جزی از کل یک خانواده ام

سعی می کنم خودم رو با اون محیط هم وفق بدم

برای اینکه کل خانواده به ثمره های بهتری برسه

من به عنوان جزئی از یک کل تلاش می کنم

خوب شاید بگی اینها همش شد اسارت

مثل یک قفس  مثل بندهایی که سالهاست بدست و پامون بسته اند

پس چطوری آزاد بشیم

چطوری پر پرواز بگیرم

چطوری عشق رو پرنده آزاد کنیم

چطوری با زندگی که یک موهبت الهی کناربیایم

میگم

قدم اول اینه شما خودتو رو باور کنید

و این رو به عنوان یک اصل قبول کنید که شما جزئی ازیک کل هستی

جزئی از یک خانواده

جزئی از یک مدرسه

جزئی از یک شهر

جزئی از یک کشور

جزئی از یک جنگل

جزئی ازیک دریا

جزئی از یک کویر

جزئی از زمین

جزئی از هستی

خوب ایمان را با قلبت در ک کردی

اعتقاد رو پیدا کردی

حالا نگاه می کنی ببینی هر کدام از این کلها هدفشون چی

بیاید با هم به اهداف هر کدام از این کلها نگاه کنیم

هدف خانواده سعادت و خوشبختی تک تک افراد خانواده

هدف مدرسه موفقیت در درس و تربیت دانش آموزان

هدف شهر رسیدن به عمران و آبادانی بیشتر

هدف کشور توسعه روز افزون  در همه زمینه ها و خودکفایی

هدف یک جنگل شاید سبزی و طراوت بیشتر

هدف یک دریا شاید نمایش زیبایی های دنیا

هدف یک کویر شاید نمایش بی رحمی انسان

هدف کره زمین نمایش حیات و ایجاد مکانی برای زندگی

هدف از هستی که مجموعه کرات و آسمانها و سیارات است

حتما حرکت به سوی سعادت و نیک بختی رساندن به کشتی نجات برای انسانها و نمایش نور الهی و عشق خدایی

صدای ذهن چی میگه

من سکوت رو تو ذهنم شنیدم

شما چی

بعد از تامل روی این مطالب

فکرکنم حالا آماده ای که بگم

شما جزئی از همه این کلها هستید

وقتی شما خود را هما هنگ با همه کلها کنید

مطمئن یک کل به موفقیت می رسد

اما

شما یک جزء نا فرمانی

دائم به فکر اخلال در کارهایی

دائم غر میزنی

هیچ موقع در محل مورد نظر جهت انجام مسئولیتها حاضر نیستی

یک جزء کرم خورده

یا شاید یک جزء فاسد

خوب چه توقعی داری

میخوایی تو با این همه نابسامانی به موفقیت برسی

تو حاضر نیستی برای کلی که جزء اونی گام برداری

چطوری توقع داری کل برای تو گام برداره

هر موقع توانستی این از خود گذشتگی رو درخودت بیدار کنی

و به این باور برسی که تو جزئی از همه کلهای عالم امکان هستی

میتونی توقع بهترین ها رو داشته باشی

و این میسر نمی شود جز با این باور

که من یک جزئی از این جهان هستی هستم

من جزئی از زمینم

من جزئی از دریا هستم

من جزئی از آسمانم

من جزئی از کویرم

من جزئی از جنگلم

من جزئی از کشور

من جزئی از شهرم

من جزئی از مدرسه ام (زمینه کاریتون)

من جزئی از خانواده ام

و نهایتا من جزئی از همه کلهای  دنیا هستم

و باور این باورها شما رو به این باور می رساند که شما جزئی از خدایی

و می توانی خدایی باشه

مگه غیر از اینه که ما غیر از جسم روح هم داریم

مگه این باور رو قبول نداریم که روح به سمت خدا بر میگرد

و جسم در هستی بجا می مونه

پس ما خدایی هستیم

ما جزئی از خداییم

و برای اینکه خدایی بودن رو بفهمیم باید یاد بگیرم که جزئی از کل بودن رو بفهمیم

بازم صدای ذهن

میگه خدا یک خالق است

همه کلها و همه جزئهای کلها را خدا آفرید

پس ما می تونیم خالق بشیم

مگه ما جزءی از خدا نیستیم

پس ماهم می تونیم هماهنگ باشیم با کل خدایی خود

پس ماهم یک آفریننده ایم

یک مادریم

یک نقاشیم

یک فرش بافیم

یک سازنده ایم

یک مجسمه سازیم

یک باغبانیم

و هر چیز که باعث به وجود آمدن یکی از جزئهای این کل باشد

خالق زیبایی

خالق عشق

خالق دوستی

خالق یک موسیقی زیبا

یک شعر

یک کتاب

یا هر آنچه در این دنیا بدست شما آفریده بشه

بیایم سعی کنیم به کل خود نزدیک بشیم

بیایید آفریننده باشیم

به خودمون اجازه بدیم که روحمون رشد کنه و با نزدیکی به روح خدایی قشنگترین حس یعنی خالق بودن رو در ک کنیم

حتی برای یک بار هم که شده بیافرینید و این حس قشنگ رو تجربه کنید

حالا

بازم به صدای ذهن گوش بدید

من سکوت رو می شنوم

شما هم باید سعی کنید به سکوت برسید

اون موقع است که به خواسته های دلتون میرسید

اون موقع است که کل برای یاری شما حرکت می کنه

شما شکر گذار باشید در همه حال بخاطر اینکه جزئی از یک کل هستید شکر گذرا باشید

همه هستی نیاز به شکر گذاری داره

همه کلها وقتی موفق اند که دست از طغیان بکشند و شکر گذار بشن

اونموقع است که  کل کلها به کمک شما میاد و میتونه براتون بهترین ها رو رقم بزنه

بیایید یک جزء آفریننده باشید

یک جزء شکر گذار

و یکی که همه عمر راضی به رضایت کل هستی

شاید صلاح کل در نابودی جزء باشه

ایثار کن

از خود گذشته باش

تا به آرامش درون برسی

و اگر بعد جسمانی به خواسته دل نرسیدی

در بعد روحانی به کل برسی و آرامش ابدی بیابی

وگرنه متعهم به بازگشت به هستی خواهی شد و رنج و عذاب را مجدد تجربه خواهی کرد

به امید انکه همه روزی به سکوت ذهن برسند و خود را جزئی از کل و محو درآن ببیند و به نور الهی دست پیدا کنند

آمین

 

دوشنبه هشتم مرداد 1386
قطره ای در دریا ...  

امروز هنوز در دسترس توست

بمیر تا دوباره متولد شوی

شروعی د ر پایان راه

گاهی انسانها فکر می کنند چقدر زندگی طولانی

ولی وقتی به پیری می رسند افسوس می خورند که چرا تموم شد

چرا قدر ندونستن چرا هیچی ازش نفهمیدن

چرا باری بر نداشتن

چرا شادی نکردن

تا حالا دیدی یک پیرمرد مثل یک بچه باشه

نه نیست خیلی کم شاید به تعداد انگشتان دست

ولی چرا اینطوری می شیم

چیکا رکردیم که زندگی رو باختیم

شاید بگی هیچ

ولی من میگم زندگی رو می بازیم

اگه به اصل وجودیش پی نبرده باشیم

زندگی برامون تلخ میشه در پایان راه

اگه خود آگاهی مون رو بالا نبرده باشیم

لحظات پایانی رو در حسرت عمر هدر رفته ایم

اگه به یقین و معبود و خدا نرسیده باشیم

حالا یکم به عقب می ریم

ما یک ما بود یم

قرار شد با هستی یکی بشیم من بشیم

حالا از بالا به کره خاکی نگاه می کنیم

مثل یک قطره میشیم تو دریا

خوب فکر کنید ببیند

قطره تو دریا دارای چه خواصی هست

خوب

قطر جزی از دریا است

به تنهای هیچ نیست

ولی در دریا داری وسعت و بزرگی است

قطره ها دریا رو می سازند

خوب ما تو دنیا قطره ایم

پس ما با دنیا یکی هستیم

حالی ما و دنیا یکی هستیم

پس این ما هستیم که دنیا را می سازیم

خوب وقتی به یقین رسیدی

احساس قدرت میکنه

حمایت دنیا

مثل حمایت دریا برای قطره هاش

چه حس خوبی اگه واقعا یقین داشته باشید

حمایت دنیوی پشت سرتونه

خوب باز فکر کنید

چرا اینقدر حریصیم

چی می خواهیم

بزرگتر ین خانه

بهترین شغل 

بهترین زندگی

بعدش بازم حریص تر میشیم

خانه ای بزرگتر

مگه نیست

از هر بزرگی بزرگتری هست

چرا وقتی به خواسته اول مون میرسیم باز بزرگتر ش می کنیم

پس کی وقت لذت برد ن رو پیدا کنیم

کی شکر کنیم بخاطر رسیدن به خواسته امون

اینطوری که همه عمر مون می شه خواستن و غر زدن

حرص زدن

طمع و ناشکری

هیچ وقت آرامش نداریم

از هیچی لذت نمی بریم

قدر هیچی رو نم یدونم

شما باشی با همچین ادمی چه برخوردی میکنی

یکی میدی دوتا می خواد

دوتا میدی سه تا میخواد

چها رتا میدی بازم میخواد

اخه تا کی پس کجا می خواد توقع اش رو تموم کنه

کی میخواد از داشته هاش لذت ببره

کی میخواد شکر کنه

افسوس

ما آدمها وقتی به آدمیت رسیدیم هیچی نبودیم

یکی چیزی بین حیوان و خدا

میتونیم به سوی هر کدوم بخوایم قدم بر داریم

ولی معمولا ساده ترین  راه رو انتخاب می کنیم

به سمت حیوان بودن میریم

نمی خوایم خدا رو پیدا کنیم

فکر می کنیم دوره

سخته

محاله

ولی نه نیست

خدا کجاست

مسجد و معبد و کلیسا

خود ما خودمون یک معبدیم

بدنی داریم و ذهنی همراه هم معبد ما رو ساختن

و خدا داخل اون معبد قرار داره

حالا میریم تو مساجد و معابدی که خودمون می سازیم دنبال خدا می گردیم

در حالی که خدا قبلا خو دش برامون معبد و مسجد رو ساخته

بدنمون رو خودمون رو فراموش می کنیم

و در جستجوی خدا در جاهای دور تر می گردیم

فکر نمی کنید کارمون بدور از عقل است

آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم

بجای اینکه به معبد درونی بریم

به معابد بیرونی می رویم

سفر میکنیم بدون هدف

بدون نقشه

ولی سفر درون رو از یاد می بریم

گاهی فراموش می کنیم  روح رو

جسم فانی و روح باقی

بیایید بفهمیم قطره شدن رو

در ک کنیم معبد رو

سفر درون رو

و نهایت عشق خدا رو

نشونه ها رو ببینید

ازشون در س بگیرید

گاهی اوقات اشتباه می کنیم

و اون اشتباه رو روزها تکرار می کنیم

گاهی از تکرارش عبرت نمی گیریم

روزها رو به دیروز و فردا پیوند میزنیم

غافل از اینکه هر کدوم در زمان خودش ارزشمند بوده

بازی می کنیم و وقت رو هدر می دیم

غافل از اینکه در پایان راه

وقت کم میاریم

هنر شور و سرمستی را تمرین کنید

و به سکوت درون برسید

قلب و عقل و بدن رو با هم همسو کنید

و نهایتا خدایی شوید

بهشت را در زمین بسازید

و روح را به آرامش برسایند

زیبایی ها رو ببنید و در ک کنید و ...........

آرزوی بهترین آرامش ها را براتون دارم

یکشنبه سی و یکم تیر 1386
تار عنکبوت ...  

 

احساس غریبی دارم

نمی دونم چرا دلم میخواد

یک کاری بکنم

ولی حسی بین غم و شادی نمیزاره

می خوام فریاد بزنم و شاد باشم

غم نمیزاره

میخوام گریه کنم و غمگین باشم

شادی نمیزاره

تو دلم هوا بدجوری ریخته بهم

مه تا سطح رسیده

بارون ریز ریز می باره

و رنگین کمان از پشت ابر زده بیرون

می بینی چه حس قشنگی

فکر  نکنم آدمی باشه که ازاین حالت بدش بیاد

حتی ظالمترین آدمها

وقتی این وضعیت آب و هوایی براشون پیش بیاد

نا خود آگاه از ته دلشون ذوق می کنند

یک حس دیگه هم دارم

یک کابوس

یک ترس

فکر می کنم پروانه ای شدم

ولی تو تار عنکبوتی سیاه گیر افتادم

چند تا راه برام بیشتر نمونده

منتظر باشم تا صاحب تار بیاد و منو بخوره

یا یک دست مهربون تار رو پاره کن و منو نجات بده

یا اینکه نه دستی در کار باشه نه عنکبوتی و من

برای همیشه بمونم تو تار و روزگارم رو پشت سر بزارم

تا عمرم تموم بشه و رها بشم

ازهرچه تار است که بر دست و پایم بسته است

گاهی از بین تارها به آسمون نگاه میکنم

گاهی با رویا هام خوشم

ولی بیشتر اوقات یاد کابوسهام میفتم

نمی دونم چرا

کابوس ترسناکه

دلم آرامش میخواد ولی نیست

اصلا باید کلمه آرامش رو از کره خاکی پاک کرد

فکر کنم خودش محو شده

عشق به گل را دوست دارم

ولی کدوم گل لیاقت داره که دوستش داشته باشم

آیا من باید هر چی گل سر راهم سبز میشه ببویم

تا شاید روزی گل واقعی خودم رو پیدا کنم

چرا گلها خار دارن

 و چرا اون خار همیشه تو دست من فرومی رود

دلم می خواست پروانه ای آزاد باشم

 با رویایی شیرین  شاد باشم

تا اوج آسمون تا نزدیک رنگین کمون پیش برم

رنگی از رنگهای رنگین کمون رو بر خودم می کشیدم

ورویاهام رو رنگی می کردم تا هیچ وقت کابوس نشن

دلم می خواست برم تو کوه بدوم و شاد باشم

و روی زمین غلت بزنم و بوی چمنهای مرطوب رو حس کنم

ولی افسوس وقتی رسیدم به کوه نشستم و یک گوشه کز کردم

حتی از جام تکون نخوردم

حتی به هیچ گلی سر نزدم

حتی تو چمنها راه نرفتم

و این حس ابری بودن اجازه نداد شادی رو بروز بدم

مگه نه اینکه بیشتر آدمها دلشون می خواد همه غمگین باشن

خوب منم قدرت شاد بودن رو از دست دادم

کنار دریا بجای هم آغوشی با آب سنگها رودر آغوش گرفتم

بوییدم و نوازش کردم

چون اون سنگها سالها با آب هم آغوش بودن

اونا راز هم آغوشی رو بهتر میتونن بگن

حالا سنگهای دریایی دوستای جدیدم شدن

تو دستم می گیرمشون و چشمام رو می بندم

و صدا و لطافت و بوی دریا رو حس میکنم

حالا دریا رو تو دستم دارم

دارم با تمام وجود نوازش آب روی بدنم حس میکنم

عنصر وجودیم رو در همه زندگی حس میکنم

گاهی دیدن افقهای دور برامون سخت میشه

کاش میشد یکی رو  تو اون افقهای دور دید

یکی که همیشه بمونه

یکی که برای همیشه برات بمونه

یکی که بتونی پرهات رو ببندی و آرامش بگیر کنارش

ولی بازم چشماهت روکه باز کنی

 تارهای عنکبوت سیاه رو می بینی

راه فراری نیست

جز نور خدا که از دور درقلبت سوسو میزنه

و با شکر گذاری ممکنه درهای رحمت روباز کنه

و تارهای عنکبوت به دستانی الهی باز بشه و بالهای پروانه

آزاد بشه

آرامش پیدا کنه

 و گلش رو برای همیشه درکنار خودش داشته باشه

دوشنبه هجدهم تیر 1386
دوستت دارم ...  

دلم میخواد بنویسم

ولی نمی دونم از چی

از غم بنویسم یا شادی

از هجر و دوری یا عشق مستی

از کدوم درد

از کدوم شادی

دردی که در قلب احساس می کنم

از شادی که تو قلبم موج می زنه

می خوام بگم خدایا چرا من

ولی میگم خدایا شکر

میخوام داد بزنم دوست دارم

ولی آروم می گم بازم شکرت

کاش دنیا این قدر محدود نبود

تا وقتی جنین بودم در شکم مادر شادی را

در رسیدن به دنیا می دیدم

ولی حالا شادی رو در خارج شدن از دنیا

کاش انسانی طماع نبودم

ای کاش میتونستم خودم را با کمترین های دنیا وفق بدم

دلم میخواد گریه کنم اما برای چی

برای عشقی که گرفتارشم

یا برای فراقی که هر آن منتظرم به سراغم بیاد

کاش گرفتار نشده بودم

بازم لغزش کردم

ولی آخه عشق قشنگترین حسی که من تو دنیا دیدم

اینکه پروانه وار برای یکی زندگی کنی

و همه وجودت را براش فدا کنی

ولی خودم چی

کی میتونه بگی ظلمی که به خودم می کنم چی

من امانت خدا را چطور دارم نابود می کنم

درست عشق برترین چیزی که

ممکن هر کسی تو عمرش

یکبار تجربه کنه ولی

وقتی قرار ما همه رو دوست داشته باشیم

و خود مون را با هستی یکی بدونیم

این عذاب چیه

میخوام اعتماد کنم

میخوام به دنیا و هستی اعتماد کنم

میخوام مطمئن باشم یک روزی این فراغ تموم میشه

ولی اون نقطه های و لکه های سیاه ذهنم نمیزاره

میخوام شاد باشم

ولی یک چیزی که ما بهش میگیم عقل

میگه داری خودتو نابود می کنی

احساس بدی دارم

خسته تر از  اونیم که بتونم یکبار دیگه

بار غم رو تو کوله بار آرزوهام جا بدم

نمی دونم چکا رکنم

کاش یکی بود

کاش ندای قلبم بلند میشد

کاش یکی به من رحم می کرد

تحمل از کف دادم

و درد قلبم هر لحظه به من یاد آوری میکنه

 که راه طولانی و توشه کم

یاد آوری اینکه باز دارم

از جاده اصلی منحرف میشم

جاده ای که به زحمت برای خودم هموار کرده بودم

و حالا باز داره برام پراز خا ر و خاشاک میشه

سنگ هایی بزرگ

که حتی توان جابجا کردنش رو ندارم

یا حتی توان بالا رفتن از اون و گذشتن ازشون

خدایا دوستت دارم

میخوام هر روز اینو فریاد بزنم

دلم میخواد زار بزنم تا خدا دعوت منم لبیک بگه

تا منم جز اونهایی قرار بده که دوستش دارن  ، بدونه

میخوام فریاد بزنم

خدایـــــــــــــــــا دوستت دارم

هر آنچه به سرم بیاری با تمام وجود به آغوش می کشم

هر آنچه برام ارزانی کنی

حق  ندارم ناشکری کنم

من بنده تو هستم

همونطور که عشق زمینی خودمون رو تحمل می کنیم

هیچ وقت خلاف میلش عمل نمی کنیم

بخاطر همین می خوام برای تو  هم همونطور باشم

ولی خودت کمکم کن

 تا عشق تو را هم به سر منزل مقصود برسون

نخواه عشق تو هم در میانه راه به نا کجا آباد بره

خدایا به قلب بی پناهم نظری کن

گرمی و نور خودت رو بهش ارزونی  کن

تا بتونم شکر گذارتر از قبل باشم

خدایــــــــــــا بازم فریاد می زنم

دوســـــــــــتت دارم

دوستــــــــــــــــت دارم

دوستـــــــــــــــــــــــــــــت دارم

شنبه شانزدهم تیر 1386
با خود یکی شو ...  

با خود یکی شو

گاهی تو کار خودمون می مونیم

زندگیمون دچار بحران میشه

گاهی لغزش پیدا می کنیم

گاهی عشق ها یادمون میره

ولی خودمون چی

آِیا می تونیم از خودمون هم فرار کنیم

خدا ما رو آفرید

عده ای گفتند ما بخاطر نفرین آدم

 و رانده شدن اون دچار بلا شدیم

گروهی هم بر این اعتقادن

 ما در زمین در میان نعمت فراون زندگی می کنیم

گاهی فکر نکردن میتونه کمک بزرگی باشه

برای  اینکه با خودمون باشیم

خودمون رو بشناسیم

و از بین هر آنچه در آن هستیم لذت ببریم

دلم می خواد فریاد بزنم خدایا شکرت

ولی یک موجی نمیزاره

چرا ما انسانها خودمون به خودمون ظلم می کنیم

خدا ما را در شادی و نعمت

در آرامش و آسایش آفرید ولی چرا

انسان این آرامش و آسایش را از خود دریغ می کند

وقتی متولد شدیم شاد بودیم

گذشت زمان باعث  شد

اخلاق و رفتار غلط دیگران

  و اندوه آنها رو با خود همراه کنیم

و حالا در بزرگسالی

 همچون دیگران از دیوارهای نا امیدی

 حسد حرص و ولع بالا می رویم

در جستجوی قدرتیم به مقام می اندیشیم و همپای دیگران برای رسیدن به چیزی که داریم می دویم

غافل ازاینکه اگه بایستیم

با جهان و خود یکی شویم

شکر گذار آنچه داریم باشیم

هستی و همه آنچه در آن است

  برای رسیدن به آنچه می خواهیم

 آنچه در آرزو های خود پرورانده ایم

آنچه در دل خود برای رسیدن به آن ولع می ورزیم

با ما همراه می شود

گامهای خود را محکم کنید

از غم های دنیوی دور شوید

مرگ را چون جانی شیرین

 برای رهایی از محدودیت جسم بدانید

ترس از خدا و عبادت بواسطه ترس را ترک کنید

آنگه خواهید دید زیبایی های دنیا

 چگونه برای شما آغوش  می گشاید

و شما چطور به اوج سعادت دنیوی رسیده اید

و با شکر گذاری عشق خدا را نصیب خود کرده

و در صف معشوقه های الهی قرار گرفته اید

و خوب این را در مکتب ما و دین سعادت اخروی نامند

و اینک ای انسانهای خفته در خوابهای پوشالی

چگونه است که سعادت را

 در پرتو شقاوت از دست می دهید

و خود را از خود رها و عشق الهی راپس می زنید

بکوشید افکار پوچ را رها کنید شکر گذاری پیشه کنید

خود و جهان را یکی ببینید و در نهایت الهی شوید

قلب خود را برای رسیدن به خدا جلا دهید

از چیز های پوچی که در دنیا

 شما را احاطه کرده دور شوید

خدا را صدا کنید به واسطه شکر آن

آنچه را برای رسیدن به آن تلاش می کنید

را با کمک دنیا و خیر خواهی آن بیابید

و اه این راه را برای خود آغازی به سوی پایانی برتر بدانید

خدایا مرا از محدویت جسممممممممممممممم رها کن

 

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
من درس شهامت می دهم ...  

 

زندگی یک گل سرخ است

زندگی آغاز رویش گل امید در دل ماست

و نا امیدی مرگ زندگی است

آنگاه که می کوشی به زندگی چنگ زنی

و آن زمان که اراده می کنی بهترین را برای خود بیابی

همه را از دست می دهی چون راه را بیراهه رفته ای

همه در طلب یافتن بهشت اند ولی وقتی وارد آن  می شوند

روش ماندن در بهشت و رانده نشدن از آن را فرا نگرفته اند

قلبهای زنگار گرفته با اشک و ماتم و غم وارد بهشت می شود

و وقتی وارد بهشت می شوند بجای شکر گذاری و شاد بودن

غم را بغل گرفته و باز ماتم بهشت بهتری را دارند و رانده می شوند

ما انسا نها خرد خود را رها کرده ایم و خود را به دنبال دانش نصفه و نیمه خود یدک می کشیم

آغاز خود را فراموش کرده ایم و در پی رسیدن به پایانی سعادتمند هستیم

اما چگونه

آیا راه را درست انتخاب کرده ایم

وقتی دانش جایگزین خرد میشود انسان به مردابی تبدیل می شود

ولی این مرداب دانه ای نهفته در خود دارد

افرادی بهشت را از آن خود می کنند که دانه درون خود را بیابن و شکوفا کنند

گل مرداب در مردابی متعفن رشد می کند ولی خودش گلی خوش بو  وزیباست

بیایید گل مرداب درونتان را شکوفا کنید

بیاندیشید به زیبایی ها و شکرگذار خلقت و عظمت خالق آن باشید

خدا انسان را آزاد آفرید

آنقدر آزاد که حتی به ما اجازه داد خدا و هستی وهر آنچه نشانه بزرگی خالق آن است را نیز نفی کنیم

ولی شما بیندیشید آیا سزوار هست که چنین فکر کنیم

سو ء استفاده از آزادی و رد هر آنچه خدا و بزرگی آن به ما نشان می دهد

در پی یافتن خدا باشید

بکوشید آرامش را با شکر گذاری برای خود فرا هم کنید

خود را آماده کنید تا خدا را در خود ببینید و حس کنید

آنگاه که آرامش ، شادی ، شکر گذاری را در درون خود پرورش دهی  خدا به دیدارت می آید .

به دنبال خدا به مسجد و معبد نرو !

اجازه بده رفتار تو خدا را به تو نزدیک کند و خدا به دیدار تو بیاید

انسانهایی که بهشت خود را با دست خود نابود می کنند افراد بی خردی هستند که جز غم و نامیدی در درون خود هیچ ندارن

غمی که بالهایی شکسته دارد و هیچ گاه قادر به پر کشیدن نیست

خوب چطور انتظار داری غم با سنگینی خود برای شما فرشته های شادی و خوشبختی را به همراه بیاورد

بالهای فرشته درونت را بگشا

به دنیا و هستی لبخند بزن لحظاتت را با شادی سپری کن

و آنگاه می توانی فرشته های شادی و خوشبختی را در آسمان زندگی ات ببینی

گاهی فراموش می کنیم که شهامت خود را حفظ کنیم

با ترس زندگی می کنیم واز مخاطرات دوری می کنیم

ولی بدان خطر کردن آغاز شجاعت و شادی است

تا تخواهی با خطر درگیر شوی هیچگاه تجربه شجاعت را پیدا نخواهی کرد

افرادی که در زندگی خود جز نه کلمه ای دیگر را استفاده نمی کنند هیچگاه شادی و هیجان را در زندگی خود تجربه نکرده اند

بگذارید آری فرصت شجاع بودن را به شما بدهد

به هستی بگو آری

به سختی بگو آری

به خطر بگو آری

و هر آنچه در زندگی برایت پیش می آید بگو آری

آنگه درس شهامت را آموخته ای و حالا با شهامت می توانی هر آنچه میخواهی بدست آوری

افرادی که شادی را پشت درهای غم درون زندانی کرده اند

هیچگاه به آنچه در زندگی لیاقت دریافت آن را دارند نمی رسند

و شهامت در افتادن با سختی ها آغاز رسیدن به شادی است

عصیانگر بودن تو را به موفقیت می رساند و خرد گل مرداد درون توست که اگر شکوفا شود خدا به ملاقات تو می آید و در تو نوایی شادی سر می دهد

تو با دنیا خدا و هستی همنوا می شوی مرزها از بین می رود و یکی می شوی و بهشت برای تو و ماندن برا ی همیشه از آن تو می شود

فقط بخاطر  داشته باش هر کاری که می کنی با عشق انجام بده و به آن بیندیش و از پراکندگی فکرت جلو گیری کند

مراقبه سکوت را تجربه  کن تا با آرامش برسی و خدای درونت را با خود یکی ببینی

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
دل به دریا بزن ...  

 

گاهی دل ادم می خواد یک کاری بکنه که هیچ کس نکرده باشه

گاهی دل آدم میخواد پر پرواز پیدا کنه

باله ای برای شنا کردن تو دریا داشته باشه

اما خوب نمیشه

ولی من میخوام بگم میشه

ما می تونیم دلمون رو به دریا بزنیم

نفس بکشیم اونطور که دلمون می خواد

دنیا پر از زیبایی هایی است که اطراف ماست

همه زیبایی ها یک جورایی زنو نه هستن

دلم میخواد شاد باشم ولی غم نمی زاره

دلم میخواد عاشق باشم ولی نمیشه

کاش میشد دلتنگی هامون رو به دریا بگیم

دل به دریا زدن یعنی شاد بودن یعنی رقصیدن

یعنی رهایی از قید و بند

یعنی وقتی دلت کسی رو خواست بتونی  بری بهش بگی

دوست دارم

یعنی وقتی می خوایی بخندی از ته دلت بخندی

یعنی برای دیگران زندگی نکنی

یعنی بتونی راحت ابراز احساسات کنی

یعنی وقتی دلت میخواد آواز بخونی بلند بخونی

نه اینکه تو دلت خفه کنی صداتو

کاش همه بتونن دلشون رو به دریا بزنند

وقتی با هستی یکی بشی

وقتی جزی از هستی بشه

وقتی زیبایی ها رو ببینی

وقتی سعی نکنی زیباییها رو از بین ببری

وقتی تلاش می کنی تو هم یک آفریننده زیبایی باشی

اون موقع هست که جرات پیدا می کنی دلت رو به دریا بزنی

دلت میخواد آزاد باشی

بخندی

برقصی

آواز بخونی

عاشق باشی

و شاد زندگی کنی

گاهی ما آدمها حس می کنیم که زندگی چقدر تیره است

ولی اینطور نیست

زندگی روشنه

مثل برف سفیده

مثل آفتاب نورانی

منتها چشم ماست که داره بد می بینه

بیاین کاری کنیم چشممون درست تر ببینه

همونطور که دوست داری و دلت میخواد ببین

نه اونطوری که بهت میگن

دانش رو از خودت دور کن

خرد رو فرا بخوان و سعی کن به اصل وجودیت بر گردی

هیچ وقت با چشم دیگران به دنیا نگاه نکن

اجازه بده چشمات از دلت نور بگیرند و بعد روشنی زندگی رو درک کنند

گاهی ما خودمون رو فراموش می کنیم

اشتباه می بینم

بد برداشت می کنیم

و این بخاطر از دست دادن خرد ما انسانهاست

کاش می شد خرد رو به جایگاه اصلیش تو زندگی هامون  

 بر گردونیم کمک کنید به خودتون به دیگران

سعی کنید به آرامش درون برسید

اون موقع برای همیشه آرامش بیرون رو خواهید داشت

عشق به خود به دیگران و خدا نهایت زندگی و هدف اونه

هر وقت چنین حسی رو در خودت پیدا کردی بدون که

خرد به جایگاه اصلیش برگشته

و حالا تو به اصل زندگی و هدف آفرینش پی بردی

چهارشنبه هشتم فروردین 1386
چراغ را خود باش ...  

 

خرد و دانش دو پدیده مجزا از هم می باشند

دانش را می اندوزیم  ولی خرد را با خود همراه داریم و از دست می دهیم

هر چه بر دانش افزوده شود خرد کم رنگ تر می شود

دانش را رها کن و برای لحظاتی خاموش شو

مغزت را از هر آنچه با اسم دانش در آن پر کرده ای خالی کن

لحظاتی بدون دانش باش آنگاه خرد از دست داده را مجدد خواهی یافت

انسان بی دانش می تواند آسوده زندگی کند ولی بی خرد هرگز

چراغ راه خود باش

آزادی را با چنگ و دندان حفظ کن

آزادی خود را فدای هیچ چیز نکن حتی خدا

آزادی رو ح و روان انسانها  با هیچ چیز عوض کردنی نیست

خدا ما را آفرید با دریایی از خرد ولی ما با دانش خرد را از دست دادیم

پویا باش اجازه بده همه جا باشی

با عشق زندگی کن

عشق را در زندگی چراغ راه خود کن

اجازه نده در زندگی عشق را گدایی کنی

بلکه خود عاشق باش و آن را به دیگران ارزانی دار

انسانی آزاده باش

خدا را در درون خود جستجو کن

و از من وجودی خود رها شو

بخاطر هستی و بخاطر زیبایی های آن شکر گذار باش

زمانی که شکر گذار هستی زیبایی هستی را بدست می اوری

حتی اگر زشت ترین انسانها باشی با شکرگذار بودن زیبا شو

شکر گذار باش تا هر آنچه بخواهی بدون هیچ زحمتی بدست  آوری

خدا خدا خدا

کاش نور خدا در درون قلبمان بتابد

کاش پرده روی قلبمان کنار رود

کاش عشق با همه عظمتش به رنگ قرمز بر در قلبمان حک شود

کاش پادشاهی خدایی  به ما برگردانده شود

قلبم از درد هجران و فراقش درد می کند

احساس سنگینی عجیبی بر آن حاکم شده

دو بال پرواز برای پریدن و پر کشیدن می خواهم

ولی اسارت دنیا اجازه رهایی نمی دهد

د رغروب خورشید دسته پرندگاه حس اسارات را چند برابر می کند

حرکت ابر ها سکون مرا به یادم انداخت

و خدا در درونم فریاد می کشد باید بمانی و زجر بکشی و شکر گذار باشی

تا روزی که ما تو رو ا به سمت نور خود فرا خوانیم

و من اینک بیشتر از هر زمانی بی نیاز از دنیا و چشم انتظار نورش هستم

سکون دنیا با چرخش سریع آن هیچ تفاوتی برایم ندارد

زنده ام چون او می خواهد و شکر گذارم چون اومی خواهد

افسوس که زمان رسیدن طولانی است

به امید اینکه بتوانیم چراغ راه خود باشیم

جمعه یازدهم اسفند 1385
زندگي موهبتي الهي است ...  

 

اگه به اين جمله دقيق فكركنيم

متوجه ميشيم كه ما تو دنيا هستيم براي اينكه هديه زندگي

بهمون داده شده اونم بدون هيچ دليلي

تا حالا هديه اي از كسي گرفتي

بدون اينكه دليل خاصي داشته باشه

اينم از اون هديه ها ست كه خدا بدون هيچ منتي بهمون داده

ولي آيا ما ازش تشكر كرديم

امروز فهميدم كه ما حق نداريم به خدا غير از چشم بگيم

اگه ما چشم گفتيم واونم چشمي كه پشتش هيچ تقاضايي نبود

اون موقع خدا بازم برامون بي دليل هديه مي فرسته

هديه هايي كه شايد هيچ موقع به ذهنمون خطور نكرده باشه

ولي مياد

هر آنچه كه خدا بخواد حتي بيشتر از شايستگي ما برامون هديه مي فرسته

ولي اگه ما شكر گذار نباشيم

و همه كار هايي را هم كه براي خدا مي كنيم با شرط و شروط خودمون انجام بديم

هيچ اميدي نبايد به لطفش داشته باشيم

خدا هيچ صدايي رو نمي شنوه

اگه شما نيمه شب بيدار شدي و التماس كني به خدا من اين رو ميخوام

خدايا اونو ميخوام

خدايا شفا بده

خدايا پول بده

چي و چي بده

خدا هيچ كدام از صدا هات رو نمي شنوه

اصلا اين كلمات بار زميني دارند

هيچ وقت به سمت آسمون نمي رن

به محض اينكه شما به زبون بياري به سمت زمين سقوط مي كنند

حتي اگه از بالاي بلندترين كوه ها هم گفته بشن

ولي اگه زبان شكرگذاري رو بلد باشي

اگه بتوني خدا رو براي همه نعمتهاش شكر كني

اگه بدون اينكه پشت شكر گذار بودنت شرطي قرار ندي

اون موقع است كه خدا صدات رو مي شنوه

صدايي كه خدا مي شنوه فقط صداي شكر گذاري

و اونهايي كه بيشترين شكر گذاري رو انجام ميدن

مسلم صداشون رو خدا بيشتر شنيده

و براشون هديه هاي بيشتري مي فرسته

ياد بگيريد شكر گذار باشيد

حتي اگه بزرگترين دردها براتون اومد

بدونيد اون دردم نعمته

نعمتي براي اينكه بفهميد سلامتي چي بوده

پس بايد بر دردها هم شكر گذار باشيم

بدترين اتفاقات هم نياز به شكر گذاري دارن

اگه تونستي براي هر چيزي از خدا تشكر كني

اون موقع هست كه تونستي صدات رو به خدا برسوني

شكر گذاري نيازي نداره به كلمات زميني

كافي هم آوا بشي با طبيعت

با رگهات شكر گذار باش

با دلت با فكرت

در همه حال خوني كه جاري تو بدنت به حالت شكر گذاري باشه

نه با كلمات زميني

كلمات زميني رو خدا نمي شنوه

هر وقت با جون و دل حس كردي از هر آنچه كه داريرا شكر كردي

اون موقع هست كه صدا ت رو خدا شنيده

وحالا بدون اينكه تو منتظر باشي براي دريافت جايزه يا پاداشي

خروارها خروار از نعمات جديد خدايي رو دريافت ميكني

مگه ميشه

صبور باشيد

خدا رو بشناسيد

زيباييها رو ببينيد

درها و پنجرها رو باز كنيد اجازه بديد نور خدا وارد بشه

اون موقع هست كه ديگه ظلمت از زندگيتون بيرون ميره

هستي رو ستايش كنيد با صداي هستي شادي كنيد

ديگران را از وجود خود شاد كنيد

 اجازه بديد همه در كنارتون احساس شادي كنند

اون موقع هست كه ديگه هيچ غمي به سراغتون نمياد

هيچ موقع از شادي دست نكشيد حتي اگه بدترين مصيبتها رو داريد

زيباييهاي خداد دادي رو ستايش كنيد

 نه اونهايي كه سيرت زشتشون

 رو با لوازم مصنوعي به صورتي زيبا مبدل مي كنند

خدا زيبايي رو به واسطه سيرت به ما داده نه صورت

سعي كن سيرتت رو زيبا كني اون موقع است كه خواهي توانست

هميشه زيبا باشي

شكر گذاري باعث ميشه شاد باشي

عبادت همراه با شادي و شكرگذاري

باعث ميشه همه عمر زيبا باشي

نور خدا تو را زيبا مي كند اگر اجازه بدي نور وارد بشه

به اميد روزي كه شكر گذار واقعي باشيم و نور خدا در ما بتابد.

پنجشنبه سوم اسفند 1385
به هستی بگو آری ...  

 

گوشام رو چسبوندم به دیواره هستی

سعی کردم صداش رو بشنوم

به سوالاتش پاسخ آری بدم

سکوت کردم

سکوت مطلق

افکار رو از ذهنم دور کردم

اون موقع بود که صداش رو شنیدم

صدای امواج دریا

ماهی های تو اقیانوس

دلفینی که داشت تو اقیانوس شنا میکرد

و منم پشتش سوار بودم و گرمی آب رو رو پاهام حس می کردم

به هستی بگو آری

وقتی گفتی آری

تو و هستی یکی میشین

میدونی اصلا به چی گفتی آری

ازت پرسید آیا می خوای من و تو  ما بشیم

و تو گفتی آری

حالا تو  و هستی یکی شدین

پس یک من بیشتر نیست اونم هستی است

خدا هستی رو آفرید

و صداش رو تو فضا منتشر کرد

به ما هم گوش داد تا صداش رو بشنویم و باش یکی بشیم

ولی ما کر شدیم

از بس خودمون شلوغ کردیم

از صدای خودمون کر شدیم

درست مثل شاگردی که سر کلاس هواسش به درس نیست

شلوغ میکنه

سرو صدا را ه انداخته

و هیچی از صدای معلمش رو نمی شنوه

شاید بگوشش بخوره ولی نمی فهمه

ما هم با هستی همین کار رو می کنیم

یعنی هستی معلم ماست و ما شاگردیم

شاگرد وقتی موفق میشه که با معلم یکی بشه و هما هنگ باشه

ما هم زمانی میتونیم از هستی خواهان

 موفقیت باشیم که باهاش یکی بشیم

صداش رو بشنویم و بهش بگیم آری

زیبا ترین آرزو ها مون زمانی بر آورده میشه که ما رهاش کنیم

به هستی واگذارش کنیم

بهش اعتماد کنیم

به صداش ، پیامهاش و عشقش توجه کنیم

و خود را رها کرده، در هستی حل شویم

اون موقع است که حتما به آرزوهای قشنگمون میرسیم

اگه ما بتو نیم به صدای هستی گوش کنیم

زیبایهاش رو تحسین کنیم

به همه موجودیت هاش عشق بورزیم

اون موقع هست که هستی لیاقتهای ما رو بهمون بر می گردونه

انسان بودن

آرزوهای بزرگ مون

عشق و نور حقیقی رو 

و خلاصه همه اونچه که خواهانش هستی رو پیدا می کنی

در صورتی که به هستی پاسخ آری بدی

یک کلمه تو باعث میشه هستی سالها در برابرت سر تعظیم فرود بیاره و همیشه به تو میگه آری

و ما با گفتن یک آری خودمون رو برای همه عمر بیمه کردیم

فکر کن ببین می تونی یک آری بگی

گوش به ندای هستی بسپاری

و صداش رو بشنوی

.........

آرزوی شنیدن زیبا ترین صدا ها رو از هستی براتون دارم

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
عشق پرنده ای آزاد است ...  

 

شاید بعد از اینهمه ناله و التماس

و نرسیدن به جایی بهتر باشه که بی خیال بشم

زندگی روزمره خودم رو ادامه بدم

آدم ها گاهی از اوقات نسبت به همه چیز حساس میشن

خوب حالا که دشمن بر من غالب شده

 چرا من خودم رو مغلوب نشون ندم

چرا باعث نشم که دشمنم خوشحالیش کامل بشه

چه اسراری که تو حرکتی که دشمن انجام داده بزور تغییر ایجاد کنم

و اما عشق پرنده ای آزاد است

من لیلی عاشق عاشق بودنم

از زندگی بدون عشق متنفرم

احساس پوچی همه وجودم رو می گیره وقتی عشق نداشته باشم

وقتی بخوام بدون عشق زندگی کنم

پس من عشقم رو مثل پرنده ای از قفس قلبم آزاد می کنم

تا برای همیشه این پرنده آزاد رو داشته باشم

وقتی عشقم پرنده ای آزاد بشه

میتونم مطمئن باشم برای همیشه با من می مونه

میتونم امیدوار باشم هیچ وقت پرنده عشقم نمی میره

مثل پرنده ای که آزاد میشه

شاید اون پرنده آزاد بره وجفت جدید برای خودش پیدا کنه

ولی مسلم بر میگرده و همراه جفتش تا ابد کنارم می مونه

پس عشقم رو آزاد می کنم

عشقم رو تو چشم های انسانها جستجو می کنم

عشقم رو تو نور ستاره ها تماشا می کنم

عشقم رو تو قرص ماه جا میزارم

عشقم رو تو موج دریا رها می کنم

عشقم رو تو پر پرواز پرندگان پرش می دم

و نهایتا عشق همیشه و هر جا با منه

حس عشق

وجود عشق

گرمی عشق همیشه با منه

هر جا برم عشق در کنار منه

دیگه عشق تو قلبم اسیر نیست

عشق با من همراه شده

تو وجود همه میشه عشق رو دید

البته دلتنگ میشم برای ظاهر عشق

ولی تو باطن عشق همیشه با منه

گاهی ما آدمها گرفتار دنیا می شیم

گاهی تو دنیا گم می شیم

منم یکی از همونها هستم

دنیا در چشمم مثل خاری شده

دلم نمی خواد گرفتار باشم تو دنیا

میخوام منم مثل پرنده عشقم آزاد بشم

منم پر پرواز داشته باشم

منم رها بشم

دوست داشتم برم تو یک غار تو یک کوه بزرگ

و سالها به عظمت خدا بیندیشم

شاید پی به راز خلقت ببرم

ولی من یک پرنده اسیرم

تو بیابون برهوت دنیا

راه بجایی ندارم

جرمم انسان بودن

و حکم صادر شده برای من اینه که بمونم و زجر بکشم

تا روزی که پیمونه عمرم تموم بشه

کاش میشد رها شد

از دنیا و همه اوچه در اونه

از همه دردسرهاش

قوانینش

بدیهاش

مشکلاتش

کاش میشد ساده زندگی کرد مثل یک غار نشین

یکی که هیچ دغدغه ای نداره

آرامش خدایی داشته باشم

و از شیطون و گناهای ریزو درشت دنیایی دور باشم

گاهی فکر می کنم ما آدمها

چرا باید رو زمین رها بشیم

چرا نباید بدونیم هدف خلقت چی بود

چرا هیچ راهنمایی برامون نیست

چرا یکی نیست بگه دنیا برای چی اینقدر کثیف شده

چرا همه دروغ میگن

چرا ادیان مختلف دارن به انحراف کشیده میشن

چرا همه فکر آزار هم هستن

و چرا ما اشتباه می کنیم

کاش می شد خدا رو دید

ازش پرسید  چرا ما رو رها کردی

چرا تو دنیا رها کردی

چرا هیچ نوری نیست

همه چیز سیاه و تاریکه

با اینکه دنیا با درخشش خورشید می درخشه

ولی بازم زشتی ها به چشم میان

خلاصه اینکه

من یک انسان

یک آدم

یک رها شده

گمشده در دنیای خاکی

مانده در جاده بی نهایت

و سرگشته در بیابان ابدیت هستم

کیست مرا یاری کند .

 

سه شنبه نوزدهم دی 1385
رانده شده ...  

امروز میخوام در مورد یک چیزی بنویسم

 که شاید حرف دل شما هم باشه

ولی نتونستین به زبون بیارن

چیز های رو که مینویسم برای خدا گفتم

شاید یکم سبک بشم

دلم آروم بشه که لال نموندم و حرف دلم رو زدم

من میگم مگه ما بنده خدا نیستم

مگه خدا کلی دستور برای درست زندگی کردن به ما نگفته

مگه نگفته نماز بخونید گفتیم.......... چشم

روزه بگیرید............... چشم

امر به معروف کنید................ چشم

تهمت نزنید ............... چشم

دروغ نگید............ چشم

حرام نخورید........... چشم

خمس بدید........... چشم

زکات بدید............. چشم

حسادت نکنید.............. چشم

حق محروم را دفاع کنید ........ چشم

از دوستان علی (ع) باشید............. چشم

دشمن دشمنان علی (ع) باشید................. چشم

حج کنید.................... چشم

جهاد کنید................. چشم

صله ارحام انجام دهید ................ چشم

خلاصه هزاران چشم دیگه

ولی کی خدا به ما میگه چشم

چرا همیشه وقتی التماس می کنیم

اون موقع تو سلامت عقل یک چیزی ازش میخوایم

نمیگه چشم

ولی وقتی تو عصبانیت دلمون می شکنه

اشکمون میاد و یک چیزی ناخواسته بر زبون میاریم

 سری میگه چشم

چه فرقی بین این خواست اون خواست  هست

چرا خدا به خواسته های ما چشم نمیگه

چرا ما باید اینقدر چشم بگیم

ولی هیچ وقت به خواسته دلمون نرسم

یادم میاد همه عمر التماس کردم

هر چی ازت خواستم نشد

اون روز یادم نمیره وقتی تو خانه خدا بودیم با مامان

رفتم خودم رو تو جمعیت گم وگور کردم

 تا یک جا تنها بشینم التماس خدا رو بکنم

ولی خدا بازم چشم نگفت

بعدش اومدم خونه باز التماس کردم

باز م چشم نگفت

دوباره التماس کردم

بازم چشم نگفت

ولی وقتی از کوره در رفتم و تو عصبانیت

 به خواسته دلم پشت پا زدم

اون موقع خدا گفت چشم

روزه سکوت کار خودش رو کرد

ولی فکرش رو هم نمیکردم خدا خلاف خواسته دلم

خلاف رویاهام چشم بگه

یعنی من و رویا رو با هم کشت

دیگه بعد از امروز رویا مرده

چیزی به نام رویا ندارم

از این به بعد باید اسمم رو بزارم حسرت

افسوس

خون دل

جز جیگر

برای اینکه عصبانیت باعث شد چیزی بخوام که نمیخوام

زندگی بدون عشق

بدون رویا

مگه میشه

حالم از این زندگی بهم می خوره

تو طالع ام داشتم که فلان و بهمان

به همون دلخوش بودم

ولی نشد

همه رویا های رویا مرد

آخه چرا خدا منتظره تا بدترین حالت ما رو ببینه و چشم بگه

خلاف دلمون عمل کنه

به عقلمون محل نزاره

نمی دونم خیلی حالم خرابه

شاید دارم کفر میگم

ولی همه اینها رو گریه کردم و بلند بلند به خدا گفتم

شادید بمیرم و راحت بشم

ولی فکر نکنم

خدا بازم به ما دستور میده و ما بازم میگم چشم ولی

کی به ما چشم میگه نمی دونم

کاش اسمم رو رویا نزاشته بودم

باید میگفتم بدبخت

آواره

رانده شده

نمی دونم

ولی میدونم برای این گذاشتم رویا چون همه چیز رویا بود

ولی زندگی من با تموم شدن این رویا تموم میشه

یک چیزی ما آدمها چقدر توقع داریم از زندگی

کمترین چیزی که میخوایم یک عشقه پاکه

ولی مثل اینکه اونم رفته جزو رویا ها

کی میشه مرحمی پیدا کرد و روی زخمهای دل گذاشت

یک چیز دیگه

من میگم خدا

تو که نمیخواستی مهمون دلمون رو برای همیشه نگه داری

نمیخواستی ما رو به عشمون برسونی

چرا برامون قلب آفریدی

خوب بجاش یک سنگ میزاشتی تا هیچ وقت برای کسی نتپد

همیشه سنگ باشه

همیشه سیاه باشه

چرا سرخی بهش دادی

چرا مهربونی دادی

چرا بهش حس دادی

برای اینکه آخرش دردش بیاری

و بهمون بفهمونی که دنیا پر از سیاهی

دنیا پر درده

ما هم محکوم به درد کشیدنیم

شایدم از بی عرضگی خودمونه

 چون  نتونستیم به عشقمون برسیم

ساده ترین خواسته دل و عقل

پس چطور توقع داریم به بزرگترین خواسته هامون برسیم

دوستی میگفت:

 بدترین خصلت من اینه که به هر چی بخوام باید برسم

ولی من نظرم اینه که اون این خصلت رو نداره

چون عرضه رسیدن به کوچکترین خواسته

 که دلش میخواست رو نداشت

پس به بزرگترینها هم نخواهد رسید

پس اون اصلا این خصلت رو نداره

فقط حس میکنه داره

ولی در عمل هیچی نداره

ساده ترین خواسته دل رسیدن به یک عشق پاکه

اونی که خدا هدیه داده

ولی وقتی ما نتونیم حفظش کنیم

مطمئن باشین تو ادامه راه هم در می مونید

کاش خدا بجای قلب یک عضو دیگه می آفرید

کاش میشد رویا ها جای خودشون رو به واقعیت بدن

کاش خدا تو چشممون نگاه میکرد

 و دلش برای اشکهایی که میریزیم

 می سوخت و جوابمون رو میداد

نمیدونم تا حالا به اینجا رسیدید

پایان رویاهای شیرینتون رو دیدید

همه چیز رو تموم شده بدونید

تا حالا از قلب کسی رونده شدید

تا حالا به در بسته خوردید

من همه این ها رو بار ها چشیدم

واکنون باید دنبال تکه سنگی باشم

که به جای قلبم تو سینه بزارم

تا بازم بتونم زندگی کنم

قلبی که هزارن خنجر خورده

 چیزی براش نمونده که بتونه بازم بتپه

و زنده باشه

خدا خدا خدا

چرا به ازاء همه چشمهایی که ما به تو گفتیم تو یک چشم نگفتی

خلاصه اینکه

مرگ رویا نزدیک شده

مرگ همه شیرینی های زندگیش

همه اون چیز هایی که جزوی از وجودش بود

وحالا باید یک جایی دفن کنه

که حتی دست خودشم بهش نرسه

ولی شما چی فکر می کنید

رویا بازم رویای شیرینی خواهد داشت

سیاهی قلبش رو پر کرده

میخواد برای همیشه سیاه باشه

سنگ باشه

مرده متحرک

تا به ابدیت بپوندد

بدرود رویاهای زیبای رویا

 

شنبه شانزدهم دی 1385
بن بست... ...  

 

نمی دونم از کجا بگم

از کدوم درد

چرا اینقدر دنیا پر از سختی و درد شده

مگه بدیهای ما چقدر زیاده که بازتابش

رو خودمون و بچه هامون تاثیر گذاشته

ما جونها چقدر می تونیم درد ها رو تحمل کنیم

تابان کدوم اشتباه رو میدیم

به بخل کدوم آدم گرفتار شدیم

به نفرین  چه کسی دچار عذاب هستیم

چرا خدا دیگه صدامون رو نمی شنوه

نکنه پرده ای کلفت از گناهامون

 ما بین  ما و خدا درست شده

نکنه خدا ما رو به حال خودمون رها کرده

نکنه دنیا شده مثل یک جنگل پر حیوان وحشی

چرا هیچ گوش شنوایی نیست

چرا همه در عوض شنیدن دردمون

نمک روی زخمش میریزن

چرا زبون همه تلخ شده

مگه ما جونها چه گناهی داریم

چرا ما تو این زمونه بد دنیا اومدیم

چی  می شد پاکی همه جا بود

چرا خدا ازمون رو بر گردونده

چرا جهنم رو از دنیا برامون شروع کرده

دیگه نمیشه برا ی هیچ کس حرف زد

حتی مادرها

یا اونقدر قدیمی هستن که موضوع ها ی مختلف را به

گناه و دنیا و  اخرت می کشن

یا اصلا  اطلاعاتی در زمینه موضوع ندارد

بخوان بدادمون برسن

تنها جایی که مونده برامون برای سبک کردن غمهامون همینجاست

می گم

خودم میخونم بلند بلند و انگار یکی شنیده

بعد میشه کلی روش فکر کرد

بعضی ها هم که درد  آشنا هستن

 میان و نظر میدن و یک دلگرمی

کاش ما جونها لا اقل به فریا د هم می رسیدیم

ولی نه ما هم بدیم

ما هم پیروی می کنیم از بدی

خودمونم می دونیم اشتباه کارمون

ولی بازم  اونو تکرار می کنیم

عمرمون رو از بهر بیهوده ترین کارها هدر می دیم

حالا توقع داریم خدا صدامون رو بشنوه

خدا به ما کلی نعمت داد تا در راه رسیدن

به مقصود حقیقی به کار ببریم

ولی ما چیکارش کردیم

همه می دونیم

همه خودشون می دونند تو پرونده اشون  چه خبره

روز آخر چی دستشون  میگیرن و میرن

چرا حالا بی تابی بی خود می کنیم

نمی دونم

دلیلش  چیه با این همه اشتباه  توقع لطفو کرم از خدا داریم

خوب این روی قضیه

ولی سکه دو رو داره

اون طرفش چی

اگه ما بدیم

اگه بنده  ناشکریم

اگه نعمتها رو درست مصرف نکردیم

مگه خدا ارحم الراحمین نیست

چی شد کرم خدا

چی شد لطفش

مگه نمی گن خدا مهربانه

خدا گناهامون رو می بخشه

مگه نمی گن خدا  بزرگه

خدا علیمه

خدا عظیمه

پس اون همه لقب که برای بزرگی خدا میگن کجاست

یعنی ما بند های بدش نمی تونیم

 به یکی از این صفات جلاله  معتقد باشیم

به یکی از بزرگیها امید داشته باشیم

که اگه اینطور باشه دیگه را به جایی نخواهیم برد

مگه نمی گن خدا بزرگترین گناهان رو با ذکر توبه می بخشه

مگه نمی گن خدا از دست بنده اش خسته نمیشه

پس چرا ما این وسطها کم آوردیم

چرا دستمون خالی مونده

چرا هیچ فریاد رسی به داد ما نمیرسه

چرا هیچ ندایی از غیب نمیاد

چرا این آزمایش الهی تموم نمیشه

مگه ما قراره عمر نوح کنیم

نصفش رفت

حالا به نیمه راه رسیدم

دیگه امیدی هم به بنده های خدا نداریم

تنها نگاهمون مونده به طاق آسمون

اشکامون جاری

بغض تو گلومون مونده

فقط به این امیدیم که خدا نیم نگاهی بهمون بکنه

سر به سجده بزاریم و بمیریم

میدونید گاهی انسان به انتها می رسه

به جایی که بن بست میشه همه چی

نمی دونم چرا ته دلم امید هست

فقط 15 روز مونده تا این امیدم هم تموم بشه

حس میکنم فقط به اندازه این 15 روز توان تحمل برام مونده

بعدش دیگه نمی تونم

امروز دلم می خواست در ماشین باز بشه پرت بشم بیرون

بمیرم

به همین راحتی

گاهی دلم می خواد پرت بشم زیر یک ماشین و بمیرم

دیگه تو خیابون نگاه نمی کنم

سرم رو میندازم پایین می رم

شاید اجلم برسه

کاش جرات داشتم خودم تمومش میکردم

ولی بخاطر قهر خدا می ترسم

فکر کنم به زبون آوردنشم گناهه

ولی خوب به زبون نیاوردم

فقط نوشتم

ولی باور کنید تحمل سرمای گور

از این همه فشار بهتره

از اینکه چشمت به راهی باشه که

حتی یک شمع ته اون راه روشن نباشه

انتظاری بکشه که میدونی هیچ وقت به ثمر نمیرسه

اشک بریزی در صورتی که میدونی چشمه نمیشه

و خلاصه اینکه آرزوی که آخرش به درد میرسه

نمی دونم

فقط یک سوال برام باقی است

چرا من

یکی بهم جواب بده

به کدام گناه مستوجب این قهر الهی شدم

کاش لا اقل یکی تو دهنی بهم میزد

تا اینقدر به زمین و زمان غر نمیزدم

چرا اینطوری شده چرا اونطوری شده

البته غر زدنم هم نمی تونم بلند بگم

چون هیچ گوشی نیست

اونم باید برای کاغذ و قلمم بگم  فقط اونو که می شنوه

ولی این سوال همچنا ن برام باقی است

مگه خدا خدا نیست

پس کجاست اون قدرت خدایش

چرا چیزی از اونو نشون ما نمیده

چرا لا اقل یک مشت محکم تو دهنمون نمیزنه تا ساکت بشیم

آروم بگیرم و سرمون به زندگی خودمون باشه

کاش اینطور میشد

خسته تر از اونم که بتونم بار دیگه ای از فشارهای دنیای رو

بدوش بکشم

جز خدا  هیچی نمونده برام

دلم پر میزنه برا ی خانه امنش

کاش میشد همیشه اونجا بود

کاش میشد از دنیا مادی فرار کرد

دلم میخواد جلو مقام ابراهیم بشینم و فریاد بکشم

 چرا؟

شاید خدا  جوابم رو داد

شاید جون از تنم خارج شد

و راحت شدم

نمی دونم اصلا  اینهایی که نوشتم سرو ته داره یا نه

ولی دلم میخواست برای یکی درد و دل کن

بهتر از اینجا جایی ندیدم

ساده بی آلایش و صبور

ساعتها براش بگم خم به ابرو نمیاره

به هر حال

با این امید دردمو نوشتم شاید

خدا هم سری به کلبه درویشی ما بزنه

و دردی از دلمون بر داره

شمعی برامون تو راه روشن کنه

چشمه ای جوشان نشونمون بده

و ظرفی امید به دستمون

تا بتونیم با سر بلندی و دل خوش ادامه مسیر کنیم

تا روزی که مقدر کنه به سمتش برگردیم

به امید آن روز

آمین یا رب العالمین

 

شنبه بیست و نهم مهر 1385
حلول ماه شوال ...  

و انگاه که خدا سفره رحمت الهی اش را روی زمین گسترد

همه را دعوت کرد تا دست به سفره ببرند و از نعمات بی دریغ

خداوندی اش  بهرمند شوند

و حالا به پایان این سفره الهی رسیده ایم امیدوارم که همه از برکات این

 ماه پر خیر و برکت برای سال

آینده خود ذخیره کرده باشیم و سر بلند از سر سفره الهی و نعمات بی

پایانش بلند شویم.

آمین یا رب العالمین

حلول ماه شوال و فرا رسیدن عید سعید

 

فطر بر همه شیعیان جهان مبارک باد

 

سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
سرگردانی در دنیا ...  

 

خدای بزرگ و مهربان در کتاب آسمانیش ما انسانها را به تقوا دعوت کرده و از ما می خواهد عبور از دنیا را با تقوا همراه کنیم و آخرت خود را با نور ایمان روشنایی دهیم .

اگر ایمان را بررسی کنیم می بینیم که هوا و هوسهای نفسانی و سرکش و تمایلات نفسانی بزرگترین حجاب و سد  این راه است و رفع این حجاب جز در پرتو تقوا و کنترل هوای نفس امکان پذیر نیست.

در قرآن در سوره نمل آیه 1تا 6 آمده است :

کسانی  که به آخرت ایمان ندارند ، اعمال زشتشان را برای آنها زینت می دهیم ، و سرگردان می شوند . آنها به مسائلی افــــــتخـــــــار می کنند ، و جزء تمدنش  می شمارند که در واقع چیزی جز ننگ  آلودگی و رسوائی نیست .

و حالا بیندیشید که شما جزء کدام یک از گمراهان هستید که اعمال زشتتان زیبا به نظر می آید :

لجام گسیختگی و بی بند و باری را نشانه (( آزادی ))

برهنگی و آلودگی زنان را دلیل بر ((تمدن))

مسابقه در تجمل پرستی را نشانه (( شخصیت ))

غرق شدن در انواع فساد را مظهر (( حریت ))

آدم کشی و جنایت و ویرانگری را دلیل بر (( قدرت))

خرابکاری و غصب سرمایه های دیگران را ، استعمار (( آباد سازی ))

به کار گرفتن و سائل ارتباط جمعی را در مسیر زننده ترین برنامه های ضد اخلاقی دلیل بر (( احترام به خواست انسانها ))

زیر پا گذاردن حقوق محرومان را نشانه ی

 (( احترام به حقوق بشر ))

اسارت در چنگال  اعتیاد ها ، هوسها ، ننگها و رسوائیها را 

                                    (( شکلی از آزادی ))

تقلب و تزویر وبدست آوردن اموال و ثروت از هرطریقی که باشد دلیل بــــــــر (( استعداد و لیاقت ))

رعایت  اصول عدل و داد و احترام به حق دیگران نشانه ی             (( بی عرضگی و عدم لیا قت ))

دروغ و پیکان شکنی دوروئی وتزویر را نشان (( سیاست ))

و باز قرآن می گوید

خلاصه اعمال سوء و ننگینشان آنچنان در نظرشان زینت داده شده است که نه تنها از آن احساس شرم نمی کنند بلکه به آن افتخار و مباهات نیز می کنند  و پیدا است چهره چنین جهــــــــــانی چگونه خواهد بود ، و راهی را که به ســوی آن  می رود کدام سو است!

 

شنبه بیست و یکم مرداد 1385
من و خدام ...  

 

آه ! آه!(از ته دلم کشیدم)

خدایا ! پروردگارا کجایی

می شنوی

صدای قلبم رو

حرفای قلبم رو اونچه از ذهنم می گذره

می بینی

حتما همینطوره

مگه میشه تو از بنده هات غافل بشی

کاش میشد بنده هاتم مثل خودت بودن

کاش میشد هیچ موقع غفلت نمی کردن

از تو. ازمهربونی هات . از بزرگیت

ولی خوب تو آفریدگاری و ما بنده

حتما یک تفاوتی بینمون هست

اونم به اندازه همه گیتی

راستش دلم می خواست میشستم ساعتها باهت حرف میزدم

ازخودم از دنیا از زمونه برات می گفتم

امروزم برای خودش روزی بود

کلی آدم عجیب و غریب دیدم

نمیدونم من اشتباه میکنم

یا اونها

من کج میرم یا اونها

من گمراهم یا اونها

ولی تو میدونی

آرزوم اینه جایگاهم رو پیشت میدونستم

میدونستم چقدر رو سیاهم

چقدر اشتباه کردم

متاسفانه زمونه بدی شده

حتی نمیشه تشخیص داد چی هستی

کجا هستی

به چه درد میخوری

شاید اگه میدونستم چقدر بدم در صدد خوب بودن بر می آمدم

ولی حالا که نمیدونم چی هستم

تو منو چقدر قبول داری

همون بنده ای  که میخواستی بودم یا نه

دچار غرور میشم

میگم من خوبم همه بد

من درستم همه نادرست

کاش هر روز تو یک کارنامه میدادی

یک نمره پایانی

نمی گذاشتی همش جمعه بشه برای روز قیامت

برای روز حساب

کارمون بیفته به پشیمونی

همین حالا می گفتی چقدر ضعیفیم

چقدر گمراهیم

کجا رو اشتباه کردیم

درسته می گن پیامبران الهی مثل معلم بودن برای انسانها

ولی حالا هیچ پیامبری نیست

هیچی راهنمایی

نه خودت بهترینی

کاش میشد

این آرزوی منه

لا اقل آخر ماه برام کارنامه صادر کنی

بدونم چقد ر برای تو و رضای تو زندگی کردم

چقدر برا ی شیطون و هوای نفسم

خدا جونم ! کاش میشد همیشه پیش تو باشم

تو پناهم باشی

نزدیک نزدیک به تو

میدونم همینطوره

ولی نه

من بدم

با کارهام باعث میشم تو رو از خودم برنجونم

از خودم دورت کنم

بهم نگاه نکنی

شایدم بهم پشت کنی

ممکن رها شده باشم

نمیدونم آیا قلبم از تو فرمان می بره یا از شیطون

کاش اینو بهم  میگفتی

به ندای قلبم گوش بدم تو زندگی

یا نه منم فراموشش کنم مثل بقیه

قلبم !

دیگه نمیدونم

شاید روزی فهمیدم که چی درست چی غلط

هر کسی برای خودش خطی داره

ولی مگه میشه آدمها رو خط هم راه برن

هر کسی روی خط خودش راه میره

ولی خدا من میخوام رو خط تو راه برم

فقط میخوام چشمم رو باز کنم و خطط رو ببینم

کدوم خط مال توست

یا هو !

یک اشاره کافی است

یک ندای قلب

یک صدای آشنا

یک وحی

کاش میشد

کاش همه بندگان خدا می تونستند بفهمن که جز خدا هیچ کس رو ندارن

همه اونهایی که کنارشون را ه میرن پوشالی هستن

بر چشم بر ه زدنی از بین میرن

مثل حباب می ترکن

شاید م شیطون باشن که باهاش هم قدم شدن

خدا یا !

دوست دارم

اونقدر که دلم میخواست دستهام رو باز می کردم

و تو آغوشم حست میکردم

میدونم تو خدایی

ولی منم بنده تو

مثل فرزندی که به مادرش نیاز داره

منم به آفریدگارم نیاز دارم

شکرگذارتم بخاطر هر اونچه دادی

و هر انچه گرفتی

و هر انچه مقدر کردی

و چشم به راه آنچه تو میخواهی باقی خواهم ماند

و تنهایی را برای با تو بودن خواستارم

و رسیدن به تو

جدا شدن از جسم خاکی

و پرواز روح

به سوی تو

برای با تو بودن

خدایا مرا بپذیر همچون خوبانی که از دنیای فانی گلچین کردی

مرا دریاب

و رهایی ده

آمین!

یا هووووووووووووو!

 

دوشنبه نهم مرداد 1385
نظر یک دوست درمورد تولد دوباره من ...  

 

تا بخواهي پيوند تابخواهي خورشيد  تا بخواهی تکثیر 

                                     من به سيبي خوشنودم  

  و به بوييدن يک گل بابونه  

                         من به يک آيينه   به يک بستگي پاک قناعت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه هشتم مرداد 1385
تولد دوباره ...  

 

نمیدونم شاید مرگ و آفرینش مجدد رو میگن تولد دوباره

ولی من تصمیم  گرفتم خودم بمیرم و باز به دنیا بیام

همه چیزی که بودم رو ریختم دور میخوام از اول بدنیا بیام

اونطوری که دلم میخواد زندگی کنم

بگردم تفریح کنم ، سینما برم  تو خیابونها بگردم ، سر بسر پسر ها بزارم

شایدم ازشون انتقام بگیرم. انتقام همه دختر ها رو .

تو روش زندگی عادیم هم تغییر بدم

درسم رو بخونم . کارم رو بکنم . و با خدا هم کنار بیام .

یعنی خدا جای خودش و شیطونی هم جای خودش

اونقدر از بابا و خدا ترسیدم و نفس نکشیدم که دیگه نفس کشیدن یادم رفته

باید نفس کشیدن رو دوباره یاد بگیرم. فکر کنم

به اندازه کافی بزرگ شدم البته میدونم هنوز باخوب و بد مشکل دارم ولی میخوام یکم بد باشم هر کس به من میرسه چقدر ماهی .چقدر خانمی چقدر مهربونی    چقدر الی چقدر بلی

درصورتی که هیچ کدوم از اینها برای من نون آب نمیشه  برای اینکه از دیگران عقب نمونی باید مثل بقیه باشی.

تصمیم گرفتم دیگه شعر های عاشقانه نگم

دیگه عاشق هیچ کس نشم

خودم رو بپرستم و تا کسی لیاقتش رو به من اثبات نکرد براش تبم نکنم  منی که برای همه می میرم

فکرکنم از خود گذشتگی کافی باشه

بهتره یکم سنگ دل بشم

یکم خود خواه

یکم مغرور

یکم از خود راضی

مگه من چی از بقیه کمتر دارم

بزار التماسم رو بکنند

چرا من باید همیشه دست به عصا راه برم

اصلا کی میگه من باید کوتاه بیام و بقیه هر کاری دلشون خواست بکنند

چرا من باید زجر بکشم تا یکی دیگه کیف کنه

نخیر

تموم شد

همه چیز رو میریزم دور

آزادم و این آزادی رو با هیچ کس تقسیم نمیکنم.

گذشت اون زمان که مثل پیر زنا میگفتم  خدا یکی .... یکی

ایندفعه آزادم

میخوام ببینم کی میخواد حرف بزنه

بگذریم

تولدم رو به خودم تبریک  می گم از یک برزخ بزرگ خودم رو کشیدم بیرون

امیدوارم اشتباه نکنم و وسط راه باز برنگردم روی همون روال قبلی

برام دعا کنید اگه فکر می کنید  من اشتباه میکنم برام بنویسید

خوشحال   می شوم

از این به بعد هم دیگه لیلی و مجنون نداریم  لیلی تنها داریم برای همه عمر

شاید از شیطونی هام براتون نوشتم

شاید از دلتنگی هام. بهر حال ممنون که با لیلی و مجنون همراه بودین

دوستتون دارم برای همه عمر

 

جمعه ششم مرداد 1385
من و خدام ...  

ماه خدا ما رجب فرا رسید


             در پی آن ماه شعبان ماه پیامبر خدا


                        و در اخر ماه رمضان  ماه امت  اسلامی


 

یکشنبه یکم مرداد 1385
غم دل ...  

زمان در پرتو مهرش  در گذر است

کاش مهرش افزون می شد

کاش کبوتر دلم از پرواز بخاطرش خسته نمی شد

راه سختی پیش رویم قرار گرفته

انبوه دره ها

کافیست غفلت کنم

حتما در یکی از این دره ها سقوط میکنم

مرگ و نیستی هم در دست اوست

ولی او مرا از آن نعمت هم محروم کرده

احساس میکنم در بیابانی بی انتها رها شدم

اشک هم کاری از دستش ساخته نیست

هیچ چیزی برای جلا دادن به قلب سیاهم وجود ندارد

چقدر چشمات خوشگله

شاید این کلمات دل هر شنونده ای رو بلرزاند

ولی در دل من خون به پا می کند

چرا که....

نعمتهایش را سپاس میگویم

ولی کفران نعمت می کنم با نامیدی از در گاهش

خودش میدونه چی میخوام

ولی نمیدونم چرا هیچ کاری برام نمی کند

حتی سر سوزنی

در ست شده مثل وقتی که آفتاب تابش سوزانی داره

وهر رهگذری که با اجبار باید در زیر این تابش سوزان حرکت کنه

و در همان دم آرزوی وزیدن یک باد شمالی رو می کنه

ولی گویا این آرزو جایی برای بر آورده شدن نداره و تا پایان راه تابش سوزان    رو تحمل باید بکنه

ولی اون امیدی به رسیدن به جایی برای رهایی از تابش سوزان رو دارد

ولی من نه

تابش سوزان تا پایان عمرم باقی خواهد بود و راهی نمی شناسم که حتی گامی   بر دارم  شاید امید رسیدن در دلم زنده شود

ایستاده در کویری سوزان که حتی دیدن سراب هم شادم نمی کند

تنها مرگ را می خوام

آغوشم را برایش باز کرده ام

و هر آن او را صدا می زنم

مدتهاست قلبم را حس می کنم

در جای خودش احساس خفگی می کند

گاهی اونقدر تند تکون می خوره که حس می کنم الان میزنه بیرون

میفته تو دستام

یا دیگران هم دارن این ضربات رو می بینند که به دیواره سینه ام می خوره

ولی

نه هیچ کس نمی بینه

هیچی حس نمی کنند

به خنده های پوچم  دل خوشن

قبل ها گریه ارومم می کرد

با ریختن اشکهام سبک می شدم

ولی الان نه

مثل اینکه اشکهام  هم پوچ شدن

خودم رو با اشک ریختن مسخره می کنم

چاره فقط مرگه

آرامش فقط با مرگ بدست میاد

کاش خدا این نعمت رو ازم دریغ نمی کرد

جمعه چهاردهم بهمن 1384
مهربونی به .... ...  

دوستان به خودتون مهربونی کنید

سوره توحید را در روز عاشورا ۱۰۰۰  مرتبه زمزمه کنید تا نظر عنایت خدا را بدست آورید.

شنبه بیست و چهارم دی 1384
خانه عشقم ...  

 

مدتی است باز دلتنگی می کنم

دلم برای آن آفتاب سوزان  مدینه

آن غربت بقی آن حزن و اندوه  تنگ شده

دلم میخواست چشمهایم را می بستم و وقتی باز میکردم

خود را در صحن حرم پیغمبر می دیدم!

در بین الحرمین و چشم به گنبد سبز غبار آلود پیامبر می دوختم و ساعتها اشک می ریختم !

نمی دونم چرا بار اول که چشمم به آن گنبد سبز افتاد و اون

رو پر از گردو غبار دیدم اشکم جار ی شد !

دلم سوخت از اینکه حتی تو اون کشو ر غبار گنبد رو پاک نمی کنند

و اینقدر بی اعتنایی میکنند.

دلم برای بوی گلابی که از پرده خانه خدا به مشام می رسه تنگ شده

حتی برای بد رفتاری شرطه های عرب که اجازه نمی دن  به دعا و ثنا بپردازی و تا آدم میره تو حس که چند کلمه  با خداش راز دل بگه آدم رو از اون حال میارن بیرون .

دلم میخواست یکبار برم و خودم رو بچسبونم به خونه خدا و هر چی تو دلم بود براش بگم

ولی امان از مامورهای عرب که تا زنها به خانه خدا نزدیک میشن دورشون می کنند و اجازه نمی دن که با خداشون باشن

دلم میخواست زیر ناودان طلا بشینم و زل بزنم به خانه خدا

ولی حتی نمیشه دقیقه ای اونجا ایستاد

و خلاصه خیلی چیزهای دیگه که تو دلم مونده

  ونمی دونم چطوری بگم

دلم میخواست این بار با مجنون برم خانه خدا

و بشکرانه با هم بودن اونجا سجده شکر کنیم

دلم میخواست می تونستم برم تو قبرستان بقی بشینم روی خاکها

و ساعتها زار بزنم برای غربت امام حسن !

خاکهای بقی رو تو مشت بگیرم و بو کنم !

دلم میخواست یک شب جمعه کنار بقی باشم وهمنوا با ذکر دعا کمیل تا اونجا که توان دارم گریه کنم و اشک بریزم!

ولی همه اینها رو لا اقل یکبار دیدم !

ولی قبر امام حسین رو چطور میتونم زیارت کنم

چی میشد راه کربلا باز میشد و میتونستم برم !

دلم برای قبر حضرت ابوالفضل  پر میکشه !

برای رسیدن به اون مکان مقدس برای زیارت بارگاه حضرت علی

خلاصه انسان هست و دلتنگیهاش

ولی خانه عشقم همانا خانه خداست کاش بازم دعوت بشم!

کاش می شد به وقت دلتنگی اونجا باشم !

هر چند دلم راحت پرواز میکنه

و الان هم می توانم حتی اون بو رو احساس کنم

ولی جسم رو نمی تونم با روحم همراه کنم !

گوشه گوشه مسجد الحرام مثل فیلمی

دائم از جلوی چشمم عبور میکنه !

فقط دلم میخواست دست دراز کنم

و دیواره های سنگی را لمس کنم!

خدایا دعوتم کن!!!!!!!!!!

 

یکشنبه هجدهم دی 1384
دل و دعا ...  

نسیما جانب بستان گذر کن

                                                بگو آن نازنین شمشاد ما را

به تشریف قدوم خود زمانی

                                              مـــنور کن خراب آبـــاد مارا

که جز پا بوس تو اسباب شادی

                                              نخواهد خاطر نـــاشاد ما را

 

یکشنبه هجدهم دی 1384
دعا و دل ...  

دانـــی که چها چها چها می خواهــــم

                                                  وصل تو ، من بی سرو پـا می خواهم

فریــاد و فغان و ناله ام دانـــی چیست

                                                  یعنی که تــرا تـــرا تـــرا می خواهم

 

جمعه شانزدهم دی 1384
میگن سال 2006 و.............. ...  
 

ای دل مباش یکدم خالی از عشق و مستی          وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر خود بتـــی ببیـــنی مشغول کار او شــــو      هر قبله ای که ببینی بهتر ز خود پرست

سه شنبه بیست و ششم مهر 1384
میلاد ...  
 

نام

لقب

کنیه

نام پدر

نام مادر

تاریخ تولد

حسن

مجتبی

ابو محمد

علی

فاطمه

15 رمضان 3 ه

 

 

 

محل تولد

مدت رهبری

مدت عمر

تاریخ شهادت

نام قاتل

محل دفن

مدینه

10

47

28 صفر     50  ه.ق

جعده       با زهر

بقیع

 

 

 

  

و انگاه که افتاب هدابت بر ما تابید و فرزند فاطمه پا به جهان گذاشت عاشقان ولایتش سر به سجده شکر  گذاشتند و خدارا سپاس گفتند به خاطر وجود مقدس فرزند فاطمه و علی غرق در شادی و سرور شدند .

 

ولی افسوس که بعد از گذشت آن همه سال از تولدش هیچ زیارتگاهی برای حضور یافتن و نثار کردن ارادت خالصانه برای عاشقانش وجود ندارد مگر بقیع و آن قبرستان سرد و خاموش در شب تولدش هیچ عاشقی را پذیرا نیست و باید تا صبحی دیگر در انتظار بمانید تا شاید بتوانید از پشت میله های حصار شده دور آن ارادت خود را به آستان آن امام حمام ابراز داری و قطره اشکی برای غربت ایشان و بقیه ائمه خفته در خاک بقیع از گوشه چشم فرو ریزی و دل را با یاد او آرام کنی.

 

کاش اکنو در شب تولد این امام والا مقام میتوانستیم در کنار قبر جد بزرگش جشن بگیریم و بسرور و شادی بپردازیم . و در بهترین نقطه جهان هستی آرام گیریم .....

 

خوشا بحال آنان که سعادت چنین حضوری را دارند ..

 نمایی از داخل  مسجد النبی در مدینه

 

 

شنبه بیست و سوم مهر 1384
مهربونی ...  

کی میدونه عشق چی هست ؟

من دیگه دارم تو عشق حل میشم

اون یکی عشق را حسابی گم کرده

این یکی با پولش دنبال  عشق میگرده

ولی من با دیدن اون به عشق واقعی رسیدم

معبود رو تو دلم حس کردم

با اینکه زمان زیادی نیست ولی بازم دلم هواشو کرده

دلم می خواست همیشه اونجا می موندم

تو اون هوای شرجی زیر اون آفتاب داغ

روی اون سنگهای مر مر میشستم و بهش زل میزدم

تا بیشتر ببینمش و حض ببرم

کاش بجای هر آرزویی، آرزوی موندن برای همیشه رو میکردم

همیشه اونجا می موندم و زندگی می کردم

یک حسرت دیگه هم به حسرت های دیگه ام اضافه شد

حسرت دوری از معشوق ! دوری از عشق ابدی ! دوری از خدا !

با اینکه خدا همه جا هست ، ولی اونجا یک چیز دیگه بود.

گرد خانه اش می گشتیم، مثل عاشقی که دور معبودش  می چرخد

وستایش میکردیم اون عظمت و بزرگی رو و خود را فراموش می کردیم !

آرامشی که اونجا بود هیچ جا نبوده و نیست !!!!!

ای دریغا ! از این حسرت دل ؟؟/