تبليغاتX
نامهربون
نامهربون
درد و دلهای من از مهربونی ها و نامهربونی ها !!!!!!!
یکشنبه چهارم دی 1390
آخرین دیدار ...  

باز هم دیده ام گریان شده

دل به دلداری نگر دلخون شده

رفت گاه آشنایی کجایند یاران ما

مهربانانی که بودند در کنار غارها

کوه و دشت و دره و گل  یکجا بودند

مهربانی و فسون در کار آن پیکارها

باز پایان رسیده گاه دلداگی های ما

گاه افسوس از چرا و چون ما

وقت دیدارها پایان شده

مغزم هنگ کرده  از این دیدارها

کاش هر راهی به عشقی می رسید

گاه گاه ما به جایی می رسید

نیست جز اندوه در دلم

راه رفته نیست بی راه ما

کاش دل مرا جا می گذاشت

خود بدنبال رهش می ساخت راه

حیف اکنون شده افسوس راه ما

جز چنین و چنان هنگام ما

جمعه چهارم آذر 1390
عاشوراییان ...  


صدای بر تن شنهای داغ

گمشده در گوش کویر

خورشید و داغی آن

رود و سردی آب

غبار راه کاروان

شیهه اسبان خسته از سفر طولانی

حجی نیمه تمام

با عرفه ای سبز در پایانش

سرخی خونها ی جاری در رگ

اشکهای زلال و جاری

گونه هایی خاک آلود و خیس

شمشیر های برهنه

زره بر تن یاران

صدایی بلند و رسا

هل من ناصر ینصرنی

مشکهایی خالی

چادرهایی افراشته بر پهنه کویر

عاشوریان در یادشان چه می گذرد

قلبهای آکنده از اندوه و غم

صدایی باز در گوششان زنگ می زند

گریه کودکان بی پناه

دشنه کوفیان پشت کرده

رجزهای پر صلابت یاران

فریاد خشم و ترس کوردلان

و صدایی رسا تر از همیشه در تاریخ

پرچم های یاحسین

بر افراشته تر از قبل

در دل های پر امید

صدای سینه زنان عاشق

عاشوراییان  باز عاشورا است

 

چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
مرهم ...  

 

دردها می سوزند

یادها می میرند

اشکها سرریزند

مرهمی بر درد

یاد ایامی بی درد

یاد روزگار خوش پاییز

رنگهای شگفت زده از شادی

روزگار پر شکنجه گشته

سروها  سر شکسته گشته

مهر بوی غم می دهد اینک

خاطرات را گردباد برده

مرهم درد ها را گرگ خورده

نا امیدی شکفت در سکوت

فریاد ها دگر نمی رسند به گوش

یادها نمی آیند به یاد

ای بسا مهربانی را هم

گردبادی دگر با خود برد

روزگار پریشانی اینک

رو به سوی زمستان است

یخ و سرما در دل

جای گرمای خورشید است

دردها هم خاموش

سوزشی پر از اندوه

مرهمی بر باد رفته

چون فراموش کرده ای دیروز

زحمت سال و ماه مدید

رفت بر باد شدید

مرهم قلب زخم خورده

خاطرات  نوشته بر یاد است

خاطراتی که شکست در باد

کاغذی که بسوخت در آتش

مرهم دردهایم اینک

رفته بر باد چون کودک

شنبه سی ام مهر 1390
رد پای پاییز ...  

 

خش خش برگ های خشک

باد سرد و سوزان

زوزه ای در بین شاخه ها ی کاج

گرد و غبار بر هوا رفته 

چشمانی منتظر

نگاهی به آسمان ابری

رعد و برقی خشن

و بعد  غرشی مهیب

سیلابی از پس پرده ابرها

و نوازشی بر روی پوست

بوی خاک ؛ نم و غربت آن

دلهایی که شیدایی اند در این فضا

رد پای پاییز

بر شهر و دیار زندگی ما

پاییز ماه عاشقان تنها

عشقهایی پنهان

گرمایی فراموش شده

و ریزش بارانی که اشک را پنهان کند

قدم در کوچه باغ یادهای گذشته

زمزمه خاطره ها در باغهای سبز

جای خالی دلهای گرم در میان شاخه های سرد

سوز سرما , فراراز باغهای سبز

فراموشی یاد ایام سبزی و گرمی

ردپای پاییز , مانده بر قلب هر عاشق

صدایی که ازپس نوای جویبارها شنیده می شد

و حالا یخ زده مانده بر جوی

پاییز رنگ ریز دوستت دارم

پاییز مهر ریز دوستت دارم

چون خاطره ایام خوشم را در خود حفظ می کنی

نگاهم به یادگاری های کوچه باغهایی است

که دست در دست یار از آن گذشتم

پاییز مهر ریز باران بریز تا رد پایت را بر سر و رویم حس کنم

دوستت دارم پاییز رنگ ریز

 

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
قاصدک ...  

مهربانم همدم خوش زبانم

دیدگانم سوی تو پر می کشد

گاه گاهی یاد تو فریاد تنهایی کشد

قاصدک را دوش می سپارم من به باد

تا بیارد سوی تو  پیغامی از فراق

اشک دیده بوسه ای گرم و داغ

می سپارم من  به بال قاصدک

تا رساند مژده هایی خوش برای یار

قاصدک ارام و پیوسته برو

سوی آن تنهای دلخسته برو

بر سر رویش  بشین و بگو

مهربانم , دلتنگ دیدارت منم

همدم صبح و شب تارت منم

گوش  اون بنواز از ساز درون

در دمی بشکاف تو سردرون

یار من تنها و افسرده شده

در دلش غم رسوا و دیوانه شده

مهربانی کن تو ای قاصدک

همدم ما باش در تنهایی و غم

شانه هایش رو برایم بو بکش

مهربانیش رو در اغوش کش

بازگرد سوی من با گرد و غبار

آن غباری که از دیدار یار

بر سر رویت نشته قاصدک

بر سر رویم بریز همچون تگرگ

قاصدک مهربان آشنا

همدم هر لحظه در دوری ما

دردل یارم بگو مهربان

دوستت دارم من اینک چون شبان

در پیت پیوسته می دوم

در دلم جایی برای غمهایت نهم

غصه ها می خورم از دوریت

قاصدک را می فرستم در پیت

مهربانم ارام گیر در برم

باز گرد در کنارم همدمم

دوستت می دارم و همیشه باقیم

تا تو باشی من همانجا ساقی ام

با دلم تو مدارا می کنی

خندها از روز دوری می کنی

ناله هایم را فلک بشنید و آه زد

سوی الله او بیداد زد

مهربانم قاصدک را تو ببین

مهربانی ام را تو از سینه بچین

دوستی مهربانی همدمی

بوسه های دوری و بیکسی

می فرستم  هر قاصدک  را سوی تو

تا بدانی که در جهان تنهانیستی تو

یکشنبه سی ام مرداد 1390
موسم بخشش ...  

 رسید فصل گل و عطر طربناک عاشقی

 

زهر نسیم رسید بوی عطر عاشقی

 

بهار و عطر خوش و آینه و بهشت

 

مکان پاسخ ما بهر سرنوشت

 

گل بهار و جوانی و عطر دوستی

 

رسید بر مشام هر سرشت

 

زبخشش خدای عاشقان

 

دلم ببخشید هر چه او نوشت

 

نوشت عاشقم مرا پناه ده

 

ز روزگار غربت خویش رهایی ده

 

نوید رسید ازبالا  بساز با این سرنوشت

 

بخواه در شب قدر از یکتا

 

تو را دهد تقدیر بهتری  در دنیا

 

رسید موسم بخشش دعا کنید

 

همیشه یکتای خود را صدا کنید

 

مبر ز خواری دست بر آنان

 

که هست پناه تو در دنیا قرآن

 

ببخش تا بخشیده شوی در دنیا

 

بخواه از خدا تا خواسته شوی در عقبی

 

صفای دل خود دو چندان کن

 

بواسطه تدبر در قرآن

 

رسید موسم بخشش دعا کنید

 

خدا خود را ز عشق  صدا کنید

 

نوشته شد سرنوشت تو در شب قدر

 

دعا کن که تقدیر خود صدا کنی 

 

یکشنبه نوزدهم تیر 1390
سلام عشق ...  

اندوه گینم

دلتنگم

ثانیه هایم بی رمق می چرخند

پلکهایم سنگین شده

دلم در تلاطم دریای بیکرانش مانده

کاش در سیاه چشمانش غرق میشدم

دلتنگ مهربانی دستانش  هستم

گرمای نگاه مهربانش

آوای صدای مهربانش

همدم لحظه های تنهاییم

کجاست مهربانیت

شکوه عشقت

گنج دلتنگی در دلم دفن شده

نگاهت را می  خواهم

صدایت را می جویم

و لی افسوس

دیدار میسر نشد

گنج مهربانیت  گم شده

مهربانم

دلم برایت بی تابی می کند

بی تابی طاقتم را طاق کرده

مهربانم دستانم را بگیر

بار دیگر در گرمای مهربانش بفشار

بر لبانم بگذار

تا بوسه ای عاشقانه بر آن بنوازم

مهربانم

بازگرد

دلتنگ چشمانت مانده ام

 

سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390
گور ...  

دستم از گور بیرون است

هیچ دلخوشی ندیدم من

نوجوانی و جوانی ام

حسرت دیدار داشتم هر دم

آه دلتنگی و نگون بختی

خستگی , بی تابی , و حرمان

شانه هایم زبار تنهایی

خم شد و شکست در هم

گامهایم همیشه خسته بود

راه همیشه پر سنگ

در نبودم بدانید همه

دستم از گور بیرون است

در فریب,  فریبای جهان

در شگفت سرنوشت پنهان

مردم و بی نشاط ماندم من

در نبودم دستم از گور بیرون است

کاش خاموش نمی کردم من

شمع روشن راهم

کاش شمع وجود دلم

می تابید تا ابد هر دم

سرنوشت برد مرا بیراه

حسرت زندگی ماند همیشه با من

مردم و در نبودم هم

چشم و دل باز مانده به راه

دستم از گور بیرون است

دستم از گور بیرون است

جمعه بیستم خرداد 1390
تنهایی ...  

دوران سکوت

حرکت اشک

سردی قلب

دستانی که می لرزد

همچون برگی در باد

زانوانی که زیر بار تنهایی خم شد

سری که فرو افتاد

و باز هم فرو افتاده تر می شود

نوری از خورشید

از پس چشم ها رخ می دهد

آینه را می درد

تیز می شود در چشم

ولی نه

گرمایی ندارد

فقط یادی است از دوست

که روزی نشان از سلام داشت

و امروز یادی است در تنهایی

شبها و روزه ها پر بار ند

افسوس کوله بارم پر از تنهایی است

خسته تراز آنم که باری در کوله ام جا دهم

خسته و جامانده  از تمامی قافله هایی گه می شناختم

غفلتی که از نادانی ام شروع شد

و حسرتی که از غفلت پدید آمد

دل نوشته هایم هم بوی تعفن تنهایی می دهد

دیگر قلمم نمی سرد بر کالبد کاغذهایم

قلبم یخ تر از آن است که تراوش کند و جوشان باشد

ای کاش مهربانی را می دیدم

ولی نه من اسطوره نامهربانی ام

به جفا راه بر خود بستم

قلبم را سوراخ کردم

و حالا جز تنهایی درونش چیزی نیست

دستهایی مهربان و زمخت می طلبم

همچون پدر بزرگی مهربان

زانویی که بر آن سر بگذارم و بگریم

و دستی که نواشگر موهای پریشان شود

قلمم , قلبم, کاغذم, همه حکایت تنهایی ام را فریاد می کنند

و در شب آرزوهایم , آرزویم پایان تنهایی تو بود

و کاش این بار آرزویم اجابت شود

تنهایی ام را ذره ای می بینم از تنهایی تو

چشم انتظاریم را قطره ای از دریای بی پایان انتظار تو می دانم

و قلب خالی ام را پیش کش تنهایت می کنم

ولی قلب من نامهربان تر از آن است که

درد تنهاییت را پایان دهد

و خدا می شنود صدای ناله تنهاییمان را

و ای کاش اجابت کند پایان تنهایی را

مهربان باش با من ای ایام تنهایی ام

مهربان باش

 

 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390
گنجشکی در اتاق شیشه ای ...  

 

گنجشکی خوشبخت 

در اتاقکی شیشه ای

تنها و بی همدم

حس خوشبخت بودنش

همه را واداربه سخن می کرد

پروازش گویی

نشان از خوشبختیش بود

دیگران را که نظاره گر بودند

به وجد آمده بودند از اینهمه آرامش

ولی غافل از قلبی که تنها مانده بود

خور و خواب را منبع خوشبختیش  می دانستند

همه خوشبختی را در اتاق شیشه ای بودن می دانستند

ولی گنجشک تنها از درون می سوخت

بال بال می زد

برای رهایی به آب و آتش می زد

ولی افسوس هیچ راه فراری نبود

تنها کور سوی امیدی بود

شاید روزی گنجشک تنهای دیگری به او بپیوندد 

و آن وقت هردو در اتاقک شیشه ای هم دم هم شوند

اکنون او فقط نظاره گر هیا هوی دیگران بود

دیگرانی که او را خوشبخت می دانستد

و غافل از قلب تنها و یخ کرده او بودند

اتاق شیشه ای پر شده بود از پر هایی که به تقلای گنجشکک  ریخته بود

و همه او را زیبا ترین می دانستند و تملق می کردند

صدایی که اون داشت به هیچ کس نمی رسید

اقاقک شیشه قبر او بود 

قبری که دیگران قصر می پنداشتن

و حالا گنجشکک خسته تر از آن بود که حتی بالی زند و از جا تکانی بخورد

دیگر دیوار های شیشه ای را همچون دیوارهای زندانی تاریک می دید

حتی به بیرون نیز نگاه نمی کرد

او در خود شکسته بود

شاید روزی کور سویی از امید باز در دلش بتابد و او بتواند

پروازی عاشقانه با صدایی دلفریب سر دهد

اما تا آن روز لب فرو بست و خاموش ماند

گنچشکک اتاق شیشه ای بمان