دوران سکوت
حرکت اشک
سردی قلب
دستانی که می لرزد
همچون برگی در باد
زانوانی که زیر بار تنهایی خم شد
سری که فرو افتاد
و باز هم فرو افتاده تر می شود
نوری از خورشید
از پس چشم ها رخ می دهد
آینه را می درد
تیز می شود در چشم
ولی نه
گرمایی ندارد
فقط یادی است از دوست
که روزی نشان از سلام داشت
و امروز یادی است در تنهایی
شبها و روزه ها پر بار ند
افسوس کوله بارم پر از تنهایی است
خسته تراز آنم که باری در کوله ام جا دهم
خسته و جامانده از تمامی قافله هایی گه می شناختم
غفلتی که از نادانی ام شروع شد
و حسرتی که از غفلت پدید آمد
دل نوشته هایم هم بوی تعفن تنهایی می دهد
دیگر قلمم نمی سرد بر کالبد کاغذهایم
قلبم یخ تر از آن است که تراوش کند و جوشان باشد
ای کاش مهربانی را می دیدم
ولی نه من اسطوره نامهربانی ام
به جفا راه بر خود بستم
قلبم را سوراخ کردم
و حالا جز تنهایی درونش چیزی نیست
دستهایی مهربان و زمخت می طلبم
همچون پدر بزرگی مهربان
زانویی که بر آن سر بگذارم و بگریم
و دستی که نواشگر موهای پریشان شود
قلمم , قلبم, کاغذم, همه حکایت تنهایی ام را فریاد می کنند
و در شب آرزوهایم , آرزویم پایان تنهایی تو بود
و کاش این بار آرزویم اجابت شود
تنهایی ام را ذره ای می بینم از تنهایی تو
چشم انتظاریم را قطره ای از دریای بی پایان انتظار تو می دانم
و قلب خالی ام را پیش کش تنهایت می کنم
ولی قلب من نامهربان تر از آن است که
درد تنهاییت را پایان دهد
و خدا می شنود صدای ناله تنهاییمان را
و ای کاش اجابت کند پایان تنهایی را
مهربان باش با من ای ایام تنهایی ام
مهربان باش
